<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>&quot;خدا یکتاست&quot;</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/</link>
<description>یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 05 Oct 2008 15:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بودن </title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>شخصی که با وجودش بر روی اندیشه ها و احساس ها سنگینی دارد و حضورش در زمان احساس می شود ، یک &quot;هیچ&quot; را که هیچ قرین دیگری بودنش را اثبات نمی کند ، چیزی می کند . &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;دکتر شریعتی ، هبوط &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Oct 2008 15:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آفت عشق وصل است...بوسه !</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>هرگز ! روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال می کشند ، عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند ، در پیری می پژمرند ، سراب ها زود پایان می گیرند ، اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بی شمار در خود پنهان دارند ، روح های نیرومند و توانا که خلاق و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا و مسجود ملایک...اینان در &quot;نیل&quot; ، در &quot;وصال&quot; ، در &quot;کام&quot; به رکود نمی افتند ، نمی پوسند ، عفونت نمی گیرند . احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش ، از ماندن زنگ نمی زنند ، روح هایی مسی ، آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی...چنین اند . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ، هم را بسازند و این خود یک زندگی کردن است و این چنین هم را دوست بدارند . و این خود یک زندگی کردن است...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                                           ممکنه ادامه هم داشته باشه....&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;از کتاب هبوط نوشته ی دکتر علی شریعتی &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Sep 2008 19:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بودن یا نبودن ؟!</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;بودن یا نبودن ؟!&lt;/STRONG&gt; مسأله این است ! آیا شریفتر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم ؟ مردن...خفتن...همین و بس ؟ 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد ، غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود . مردن...خفتن...خفتن ، و شاید خواب دیدن . آه ! مانع همین جاست . در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم ، در آن خواب مرگ ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم ! ترس از همین رویاهاست که ما را به تأمل وامی دارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند . زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند ، کیست که در مقابل لطمه ها و خفتهای زمانه ، ظلم ظالم ، تفرعن مرد متکبر ، آلام عشق مردود ، درنگهای دیوانی ، وقاحت منصب داران ، و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند ، تن به تحمل در دهد ؟؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد ؟ و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پر ملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد ؟ همانا بیم از ماوراء مرگ ، آن سرزمین نامکشوفی که از سر حدش هیچ مسافری بر نمی گردد ، شخص را حیران و اراده ی او را سست می کند ، و ما را وا می دارد تا همه مشقاتی که از حد و نوع آن بی خبر هستیم پرتاب نکنیم ! آری ، تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می کند ، و عزم و اراده ، هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توأم گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می دهد ، خیالات بسیار بلند ، به ملاحظه ی همین مراتب ، از سیر و جریان طبیعی خود باز می مانند و به مرحله ی عمل نمی رسند و از میان می روند...خاموش ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;پاره ای از نمایشنامه ی هملت ، شکسپیر&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;ترجمه ی مسعود فرزاد       &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 17:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جوانی</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>کودکی را پشت سر گذاشتم... و حال آنقدر بزرگ شدم که به اندازه ی یک کفش پاشنه بلند به آسمان نزدیکم ! </description>
<pubDate>Mon, 08 Sep 2008 08:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پناه </title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>بروید به مساجد پناه ببرید ! چرا شما گناهکارانی را به دنیا بیاورید ؟؟؟! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خود از لحاظ درستکاری آدمی عادیم ولی می توانم در برخی مسایل چنان خود را مقصر بدانم که بهتر بود مادرم مرا به دنیا نیاورده بود . من بار خطاهایی را بر پشت خویش دارم که به فکرم نمی رسد چگونه و چه وقت آنها را مرتکب شده ام !؟ مردمی مثل من که بین زمین و آسمان می خزند چه می توانند بکنند ؟؟؟! چه چیز انتظارشان را می کشد ؟؟؟! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ما همه دغلبازان خطاکار هستیم که نباید مورد اعتماد باشیم . شما راه خود را به سوی مساجد پیش گیرید . اگر چون یخ پاک و چون برف خالص باشید از افترا ایمن نیستید . اگر لزومی دارد که ازدواج کنید ، با احمقی ازدواج کنید چون مردم خردمند خوب می دانند که شما چطور آنها را تبدیل به عفریت می کنید...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 08:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موعود </title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>شاید این جمعه بیاید...شاید !&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 14:45:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تازیانه</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>اگر با هر کس نسبت به شایستگی او رفتار کنم ، چه کسی از تازیانه معاف می شود ؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نسبت به آنها به تناسب شرافت و شأن خود رفتار می کنم و هرچه کمتر درخور باشند ، ارزش کَرم من بیشتر است . آنها را هدایت می کنم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Aug 2008 14:29:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خستگی...من...زندگی...و باز هم زندگی !</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>نفسم می گیرد و من نمی دانم این بی میلی به استعمال اکسیژن است یا تراکم اکسیژن در گلویم گیر می کند و گلویم را می فشارد تا اشک بریزم...!!؟ شاید ندانی رفیق !؟ ولی من احساس می کنم که در این ۲۰ سال که اگر ۱۱ سالش را هم نادیده بگیرم ، در ۹ سال اخیر به اندازه ی تمام پدرهای زحمت کش دنیا انرژی ام را به کار گرفتم و اکنون به اندازه ی همه شان خسته ام و از تمامشان ورشکسته تر !!! این همه کار بی پایان...این همه درد بی انتها...این همه وظیفه ی به جای مانده...را با کدام انرژی پاسخ گو باشم ؟؟؟&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;گاه که خیال مرا با خود اینطرف و آن طرف می برد ، از خود می پرسم : چرا من در وان حمام غرق نمی شوم ؟؟؟! چرا نمی شود چشمان را بست و فراموش کرد که این همه آدم را این همه دوست داری...؟! چرا نمی شود نشست و زندگی را سانسور کرد ؟؟؟! وقایعی را که بد آموزی دارد حذف کرد و با بهترین هایش زندگی کرد ؟! چرا وقایع زندگی ملاحظه ی هیچ چیز و هیچ کس را نمی کنند ؟؟؟! چرا من اونقدر کوچکم که نمی توانم کارهای بزرگ کنم ؟؟؟! و چرا ما هیچوقت یکدیگر را نمی فهمیم ؟؟؟! چرا واژه ها اینقدر ناتوانند و چرا ما نمی فهمیم که گاه اشکال از ناتوانی واژگان است و بس...و چرا ما نمی فهمیم !!!؟؟&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;پتو را دور خود مچاله می کنم...به خود می پیچم و سر را زیر بالشت می کنم تا دنیا یادش برود من هم هستم !! ولی بعضی چیز ها به طرز احمقانه و نامردانه ای انکار ناپذیرند&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; !&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;دنگ...دنگ...!!! باز هم ساعت یک ربع به ۵ شد...و دنیا برای حضور غیاب من آمد ! باید بروم...مادرم امروز هم مثل هر روز منتظر فنجان نسکافه ای است که من تقدیم خلوتش می کنم ، دلی هنوز هم به لبخندهای من خوش است ، وجودی هست که هنوز هم انتظار من را می کشد...هنوز هم وقتی جکی برایم تعریف می کنند باید بخندم ، هنوز هم باید بشینم و حرف های مادرانه ی مادر را با حوصله گوش کنم ، هنوز هم باید ناز دوستانی را بکشم که هیچ وقت نازم را نکشیدند ، هنوز هم باید ادای آدم های قوی را در بیاورم ، هنوز هم باید سرپا بایستم و به دنیا لبخند بزنم ، هنوز هم نمی توانم بی تفاوت باشم ، هنوز هم باید مهربان باشم ، هنوز هم دردهایی هست که باید به دوش کشم ، هنوز هم بايد ماله اي دستم باشد تا اگر لازم شد روي همه چيز ماله بكشم ، هنوز هم باید باشم...باید زندگی کنم...مثل همیشه ! می دانی !؟ زندگی اصلا کاری با اين حرفا ندارد ! چه من حوصله داشته باشم چه نداشته باشم او دستم را گرفته و می کشد...! می شود عین بچه های نق نقو دایم پاي به زمین کوبید و گریه و فریاد کرد...می شود هم مثل بچه های خوب سر را پایین انداخت و راه را رفت ، بغض ها را برای خود نگه داشت و سعی کرد قبل از اینکه زندگی دستت را از جا در بیاورد قدم ها را هم گام با او کرد و اگر زورت رسيد گاه مسيرش را عوض كرد ! این احتمالا عاقلانه ترین و ایمن ترین کار است !...و اين تنها واقعيت است ! تلخ ترین و شاید شیرین ترین حقيقت زندگی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; !!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;حالا این همه انرژی را چه کسی ، و کجا خیرات می کند که برویم و یک جرعه از او بخریم فقط خدا می داند !!!!؟&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 18:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من ، خدا و جای خالی همگان...!</title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>شب كه مي شود چشم فرو مي بندم و جهان در چشمانم فرو مي رود...سياه مي شود...محو مي شود...من مي مانم و من ! تصاويري پشت پرده ي سياه چشم، كه فقط من قادر به ديدنش هستم و احساس...و خدا ! كه فقط من قادر به حسش هستم !!! اين دنياي من است ! دنياي شبانه ي من ! و گاه روزانه من كه در ذهن اتفاق مي افتد ! و من چه خواب ها و چه تصوير ها و چه درد ها و چه حس ها را در اين دنياي سياه تجربه كردم كه مطمينم هيچ كدام قادر به دركش نيستيد . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ديشب كه چشم فرو بستم و جهان با فرو بستن چشمانم سياه شد...تصاويري پشت دنياي سياه چشم ديدم كه هيچ كس من را در ديدنش همراهي نكرد !!! ديدم كه من ! تنها بودم . ديدم كه من بي كس بودم و عاجز....ناتوان تر از هميشه ! ديدم كه چطور پسركي مرا زير رگبار تند كلمات زشت و در هم بر هم كه زاييده ي ذهن كثيفش بود زخمي مي كرد...! ديدم كه پسرك چطور اجازه ي دست بلند كردن بر شخصيت من را به خود داد و چطور مرا زير مشت و لگد هاي كثيف و سنگينش له مي كرد...! خون و درد وجودم را فرا گرفته بود و دختركي كه چشم اميد من بود فقط نگاه هاي بي حسش را تحويل وجودم مي داد !!! دماغم شكسته بود و خون مي آمد و اين وجودم بود كه بيش از هر چيز درد مي كرد...و هيچ كس نبود...كنار خيابان هاي غريبه در خون و خاك و درد به خود مي پيچيدم ! نمي دانم كدوم مرد خداشناسي مرا به بيمارستان رساند و غيب شد...و هيچ كس نبود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداي اون روز كذايي كه ديگر همه چيز تقريبا آرام بود جز بيني ام كه گاه خون ريزي مي كرد و بادمجاني كه زير چشمم كاشته شده بود با عده اي از &lt;STRONG&gt;دوستان&lt;/STRONG&gt; و دوستانِ دوستان قرار داشتم . و بين آن همهمه كه در جهان پر سكوت گوشم غوغا به پا كرده بود ، سخت مي شد صداي &lt;STRONG&gt;دوستان&lt;/STRONG&gt; را از ديگران تميز داد كه مدام مرا سوال پيچ مي كردند كه &quot;چي شده ؟!&quot;...براي آن كه دوباره آتيش به پا نشود هرچه دروغ بلد بودم سر هم كردم و تحويلشون دادم ! و &lt;STRONG&gt;دوستان&lt;/STRONG&gt; بين آن همهمه تنها نگاهشان را تحويل وجودم مي دادند ! بيرون...نمي دانم چرا...ولي تصوير دعوايي را ديدم...دعوايي كه &lt;STRONG&gt;دوستان&lt;/STRONG&gt; به رسم &lt;STRONG&gt;دوستي&lt;/STRONG&gt; با من و به بهانه ي من راه انداخته بودند ! و من دوباره از بيني ام خون مي چكيد و سر دردهاي سخت ! هر طور بود از آنجا خارج شدم و بعد...ديگر هيچ كس نبود...من بودم و راننده تاكسي هرزه اي كه دايم نگاه هيز خود را بي پروا نثار وجود پر دردم مي كرد كه اين بار غرق در اشك و خون و ترس بود و روحي كه جسم را فراموش كرده بود...براي فرار از نگاه هاي زشت مردك كه مانند پتك بر سرم فرود مي آمد به دخمه اي تنگ و تاريك و كثيف پناه بردم...و مي داني رفيق ؟! توي اون نكبت و كثافت ، زير صداي قدم هاي مردمي كه حتي نگاه هاي غريبشان را از آدم دريغ مي كردند ، بين چندين خيابان غريبه كه نمي دانستم مرا به كجا خواهند برد ، من كه عرق اشك و خون مي ريختم ، عاجزانه طلب لحظه اي امنيت و آرامش مي كردم...من كه از درد در وجود دردناك خودم مچاله شده بودم بار ديگر شماره ي هر يك از دوستان و آشنايان را با اون موبايل نكبتي مي گرفتم ، در دست رس نبود !!! آري...هيچ كس در دست رس نبود ! در آن آشفته بازار خون و درد و اشك هيچكس جز من نبود...! هيچ خبري از اون همه كساني كه دم از بودن و ماندن و دوستي و كوفت و زهر مار مي زدند ، نبود...هيچ كس نبود...هيچ كس...! فقط من بودم و من ! &lt;STRONG&gt;خدا بود &lt;/STRONG&gt;. و من بار ديگر غرق در تنهايي و بي كسي و ناتواني خود را بغل كردم و آرام در گوش خود زمزمه كردم...هيس !!! چيزي نيست...ببين &lt;STRONG&gt;من اينجام &lt;/STRONG&gt;!...صدا در گوش پيچيد...وجود آرام شد...روح آزاد...من، &lt;STRONG&gt;خدا را طلبيد&lt;/STRONG&gt;...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 17:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>چرا نمی گیرد کلام &lt;STRONG&gt;عرفان&lt;/STRONG&gt; گوش آلوده ی شهر و دوود و آجر را...؟؟؟!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 17:00:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=zireh-gonbadeh-kabud&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>zireh-gonbadeh-kabud</dc:creator>
<guid>http://zireh-gonbadeh-kabud.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
