تبليغاتX
"خدا یکتاست" - باز هم یه سال دیگه در انتظار ماست....
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
کفش هایم کو ؟

چه کسی بود صدا زد : فرنوش ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است و فرشاد و فرنود و شاید همه ی مردم شهر .

شب اسفند به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید : بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

باید امشب بروم .

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : فرنوش !

کفش هایم کو ؟؟؟

.................................................................

خب با اجازتون من فردا عازم مشهدم و متاسفانه موقع عید اینجا نیستم که عید رو به همتون تبریک بگم واسه همین از همین الآن می گم تبریک تبریک ! امیدوارم که سال خوبی باشه واسه ی همتون ، سر شار از خوشی و شادی و موفقیت و سلامتی و.... خلاصه امیدوارم که این بهاری که داره می یاد تا ما یه برگ دیگه از تقویمو ورق بزنیم آعازی باشه برای این که از این به بعد همیشه پیروزی هاتونو ببینیم و..... و خیلی آرزوهای دیگه که واسه همتون توی دلم هست و اگه بخوام بنویسم فکر نکنم تو این وبلاگ بگنجه . پس فعلا تا یه سال دیگه خدافظی خدافظی

خداوندا تو آفریننده ی لبخند ، این پدیده ی زیبا هستی ، آن را جاودانه بر لبان ما قرار بده ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13:26  توسط فرنوش  |