|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی برای من ، ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم ...
دیشب که بالا پشت بوم بودم باز هم همون آرزوی قدیمی به سراغم اومد که ای کاش من هم ستاره بودم ... تو تاریکی های شب می سوختم و روشنایی می بخشیدم !
خب شما بگین من باید به کی بگم ؟ واسه ستاره شدن باید از کی اجازه بگیرم ؟... خب اون بالا قلمروی ستاره هاست پس قاعدتا باید از اونا اجازه بگیرم ... خب بگو جبار ، بگو پروین ، بگو سگ بزرگ ، بگو ارابه ران ، شماها بگین چی می شد اگه من هم یه ستاره از ستاره های آسمون بودم ؟ جای شما رو تنگ می کردم ؟ مگه نه این که اون بالا اینقدر جا هست که با هیچی نمی شه پرش کرد ؟ پس چرا نه ؟ ها ؟ چرا نه ؟ ... قول می دم می رفتم اون دور دورا ، اون قدر دور که از رو زمین اصلا دیده هم نشم ، می شدم یکی از ستاره های کلب اکبر یا نه می شدم یه رشته از موهای آندرومدا یا یکی از ستاره های خوشه ی پروین یا هر چیز دیگه ای ... کاش حداقل مثل تو قصه ها و افسانه ها خدا منو هم برای این که عبرتی بشم برای دیگران واسه ی همیشه توی آسمون قرار می داد (حتی اگه اون بالا مثل آندرومدا(زنی در زنجیر) منو به زنجیر هم می بستن باز هم قانع بودم)... کاش کاش کاش ، کاش یه شهاب بودم یا هیچ وقت وارد زمین نمی شدم و همون جا تو فضا می موندم و یا اگه قرار بود به زمین بیام قبل از این که به زمین برسم جو زمین منو می سوزند...و هزار تا کاش دیگه که همیشه به زبون اومده و هیچ وقت... ولی اینا همش حرفه ، همش رویاست و چقدر همین حرفش هم برای من لذت بخشه و چقدر سخته که بعد از این همه خیال بافی و رویاهای قشنگ قشنگ چشم وا کنی و دور و ورت حصارای پشت بومو ببینی و نردبومی که از اون آویزونه...و این تنها راهیه که تو داری ...راه برگشت ! پس کو این سهراب که من ازش بپرسم که چرا هیچ نردبومی نیست که منو ببره به بام ملکوت ؟)ژ(نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت...) خب البته من که عشق نیستم اگه نه شاید یه راهی برام بود .
چقدر شب زود می گذره...چقدر زود صبح می شه...دیگه فدرا صبح از این همه ستاره خبری نیست ، فردا صبح دوباره چشماتو وا می کنی و یه آسمون سفید و بی رنگ و گچی رو بالا سرت می بینی...دیگه از اون همه نقطه های سفید و اون همه نقش و نگار خبری نیست (صبح خواهد شد و به این کاسه ی غربت آسمان هجرت خواهد کرد...) فردا صبح دوباره یه نفر می یاد بالا سرت و اونقدر صدات می کنه که باز هم خودتو در مقابلش عاجز می بینی و....خلاصه دوباره همون آش و همون کاسه (زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است ، رخت ها را بکنیم ، آب در یک قدمیست...)