|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
اوووووف اونقدر هممون غرق افكار خودمون شديم كه ديگه جدا همه چيزو فراموش كرديم ، همه چيزو با هم قاطي كرديم . هممون بين يه مشت حرف ، يه مشت كلمه ، يه مشت قانون مسخره كه 4 نفر ديگه زحمتشو كشيدن و بهش رسيدن ، بين يه مشت عدد ، يه مشت فرمول كي مي خوايم همه چيزو باهاشون توجيح كنيم ، يه مشت شكلاي در هم بر هم....چيزايي كه عملا مال دنياي ما نيست ، شايد فقط مال ذهن ما باشه و ما چرا بايد توي ذهنمون خودمون زندگي كنيم اون هم وقتي كه خدامون دنياي به اين بزرگي براي زندگي كردنومن خلق كرده ؟ آيا اين چيزايي كه توي ذهنمونه و هر روز به طريقي سعي مي كنیم كه اونا رو پرورش بديم علمه ؟ آيا اينا ميتونه زيبايي هاي اين دنيا رو به من بياموزه ؟ مگه نه اين كه خداي من بعد از افرينش اين همه زيبايي به من چشم داد تا اين زيبايي ها رو بيبنم ، عقل داد تا نشانه هاشونو درك كنم و بياموزم و قلب داد تا ايمان بياريم و بهشون عشق بورزيم و دست و پايي كه براي سپاس گزاري كردن از خالقشونه ؟ آيا چشم من با ديدن سختي سنگ با لمس سختي اون نمي تونه به جامد بودنش پي ببره ؟ آيا حس سوزش افتاب ظهر تابستون نمي تونه گرم بودن خورشيد رو به من يد بده ؟ آيا پرتوهاي نوري كه هر روز در هر جايي دارم حسشون مي كنم و مي بينمشون و بي اعتنا از كنارشون رد مي شم نمي تونه جواب اون همه معادله هاي روي كاغذ من باشه ؟ آيا توي يه كلاس نشستن و به حرفاي كسي گوش دادن كه نميدوني كه واقعا خودش از حرفايي كه مي زنه سر در مياره يا نه مي تونه دنيا رو به من بشناسونه ؟ ميتونه عظمت و زيبايي و نظم و عشق و...به من نشون بده ؟ به من ياد بده ؟
هر روز صبح يه نفر مي ياد بالا سرت ، يه آدم مهربون و صبور كه تا وقتي از خواب بيدار نشي بالا سرت وامي سته و با هزار ترفند سعي مي كنه تو رو از رخت خوابت بكشه بيرون و بالاخره مجبور مي شي تسليمش شي و از جات بلند شي و وقتي هنوز صبحانتو كامل نخوردي يكي مي ياد دم خونه و اونقدر در مي زنه تا مجبور شي جوابشو بدي و بعد از اون....بعد از اون همه چيز ديگه خودش اتفاق مي يفته
! پاهات می کشوننت دنبال خودشون ، اتوبوس می برت ، صندلی می شونت ، چشات می بینه ، گوشات می شنوه ، دستات می نویسه ، مغزت خدا می دونه چه بهش اتفاقی براش میفته و قلبت هم که اصلا مهم نیست چی بهش می گذره !بعد وقتی شب می شه و زیر یه سقف پر ستاره می شینی و با خدت فکر می کنی و سعی می کنی یه نتیجه ی مفید از روزهای گذشتت بگیری به این می رسی که همش و در هر روزت فقط یه عالمه حرف ، یه عالمه صدا ، یه عالمه تصویر بوده که از ذهنت می گذره و تو هیچی از هیچ کدومشون سر در نمی یاری .بعد یه نگاه به بالا سرت می ندازی و می بینی که شاید دیگه تنها حرفی که می فهمی حرف این ستاره هاست . بعد تلاش می کنی که باهاشون حرف بزنی و تازه می فهمی که اونا چقدر ازت دورند و تو برای این کار چقدر کوچیک و ناتوانی و این که چقدر بده که نمی تونی برای شنیدن حرفاشون بهشون نزدیک شی . هر شب هر جا رو نگاه کنی هستن...بالا، چپ ، راست و پایین ....پایین که من نشستم و نگاهم به اون بالاست و یه عالمه آدمای دیگه که .....!!؟؟
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم حوری
-دختر بالغ همسایه- پی کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند .
چیزهایی هم هست ، لحظه های پر اوج (مثلا فرنوشی را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت .
و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟؟؟)
.........................................................................................................
باید کتاب را بست .
باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد ، گل را نگاه کرد ، الهام را شنید .
باید دوید تا ته بودن .
باید به بوی خاک فنا رفت .
باید به ملتقای درخت و خدا رسید .
باید نشست نزدیک انبساط ، جایی میان بی خودی و کشف .