|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
ديشب كه چشم فرو بستم و جهان با فرو بستن چشمانم سياه شد...تصاويري پشت دنياي سياه چشم ديدم كه هيچ كس من را در ديدنش همراهي نكرد !!! ديدم كه من ! تنها بودم . ديدم كه من بي كس بودم و عاجز....ناتوان تر از هميشه ! ديدم كه چطور پسركي مرا زير رگبار تند كلمات زشت و در هم بر هم كه زاييده ي ذهن كثيفش بود زخمي مي كرد...! ديدم كه پسرك چطور اجازه ي دست بلند كردن بر شخصيت من را به خود داد و چطور مرا زير مشت و لگد هاي كثيف و سنگينش له مي كرد...! خون و درد وجودم را فرا گرفته بود و دختركي كه چشم اميد من بود فقط نگاه هاي بي حسش را تحويل وجودم مي داد !!! دماغم شكسته بود و خون مي آمد و اين وجودم بود كه بيش از هر چيز درد مي كرد...و هيچ كس نبود...كنار خيابان هاي غريبه در خون و خاك و درد به خود مي پيچيدم ! نمي دانم كدوم مرد خداشناسي مرا به بيمارستان رساند و غيب شد...و هيچ كس نبود...
فرداي اون روز كذايي كه ديگر همه چيز تقريبا آرام بود جز بيني ام كه گاه خون ريزي مي كرد و بادمجاني كه زير چشمم كاشته شده بود با عده اي از دوستان و دوستانِ دوستان قرار داشتم . و بين آن همهمه كه در جهان پر سكوت گوشم غوغا به پا كرده بود ، سخت مي شد صداي دوستان را از ديگران تميز داد كه مدام مرا سوال پيچ مي كردند كه "چي شده ؟!"...براي آن كه دوباره آتيش به پا نشود هرچه دروغ بلد بودم سر هم كردم و تحويلشون دادم ! و دوستان بين آن همهمه تنها نگاهشان را تحويل وجودم مي دادند ! بيرون...نمي دانم چرا...ولي تصوير دعوايي را ديدم...دعوايي كه دوستان به رسم دوستي با من و به بهانه ي من راه انداخته بودند ! و من دوباره از بيني ام خون مي چكيد و سر دردهاي سخت ! هر طور بود از آنجا خارج شدم و بعد...ديگر هيچ كس نبود...من بودم و راننده تاكسي هرزه اي كه دايم نگاه هيز خود را بي پروا نثار وجود پر دردم مي كرد كه اين بار غرق در اشك و خون و ترس بود و روحي كه جسم را فراموش كرده بود...براي فرار از نگاه هاي زشت مردك كه مانند پتك بر سرم فرود مي آمد به دخمه اي تنگ و تاريك و كثيف پناه بردم...و مي داني رفيق ؟! توي اون نكبت و كثافت ، زير صداي قدم هاي مردمي كه حتي نگاه هاي غريبشان را از آدم دريغ مي كردند ، بين چندين خيابان غريبه كه نمي دانستم مرا به كجا خواهند برد ، من كه عرق اشك و خون مي ريختم ، عاجزانه طلب لحظه اي امنيت و آرامش مي كردم...من كه از درد در وجود دردناك خودم مچاله شده بودم بار ديگر شماره ي هر يك از دوستان و آشنايان را با اون موبايل نكبتي مي گرفتم ، در دست رس نبود !!! آري...هيچ كس در دست رس نبود ! در آن آشفته بازار خون و درد و اشك هيچكس جز من نبود...! هيچ خبري از اون همه كساني كه دم از بودن و ماندن و دوستي و كوفت و زهر مار مي زدند ، نبود...هيچ كس نبود...هيچ كس...! فقط من بودم و من ! خدا بود . و من بار ديگر غرق در تنهايي و بي كسي و ناتواني خود را بغل كردم و آرام در گوش خود زمزمه كردم...هيس !!! چيزي نيست...ببين من اينجام !...صدا در گوش پيچيد...وجود آرام شد...روح آزاد...من، خدا را طلبيد...