تبليغاتX
"خدا یکتاست" - پوووووووووووف !!!
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
کورسو امیدی هم که داشتم خاموش شد...و من بار دیگر ناباورانه غرق در مسیری شدم که دو سرش به مکان هایی ختم می شود که هیچ گاه مقصدم قرار نگرفتند...یک سو دانشگاهی که هیچ گاه هیچ چیزی برای آموختن برایم نداشت و دیگر سو شیشه های کمد دخترکی بازیگوش که بی وقفه به من عشق می ورزد...کمدی که در آن دلم پرپر می زند برای یک لحظه بازی تا به دخترک ثابت کنم که از کارخانه ی معتبری ام و به این سادگی ها خراب نمی شوم...

آری و من خسته تر از هر روز باز این مسیر را در سکوت یک موسیقی ناب قدم می زنم و بی وقفه نفس های عمیق می کشم تا به یاد آرم که باید قدم هایی محکم تر بردارم...تا به یاد آرم باز که روزی کسی مرا دعوت به این نفس ها می کرد...

 و باز من سعی بر خندیدن دارم...سعی بر ایستادن بر دو پای زخمی...و این روزها چقدر خندیدن سخت شده است دوست من ! این روزها چقدر ایستادن سخت شده است آن هم وقتی از هر ور خنجر بر پاهایت فرو کنند...!!!

گرچه من ایستاده ام باز...گرچه می خندم باز...گرچه با ناباوری باز قدم در جاده ای می نهم که به آن تعلق ندارم...گرچه باز هم ماکت...باز هم طراحی...باز هم کلاس و امتحان استاتیک به سراغم می آیند و من با آغوش باز آن ها را می پذیرم...ولی...!!! ولی...ولی هیچ !!! می ایستم باز . من می ایستم !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:58  توسط فرنوش  |