می نویسم دوباره تا همه تان به یاد آرید که زنده ام...تا به یاد آرید که هنوز هستم...و همچنان سر پا هستم...گرچه پاهایم زخمی ست...ولی هستم و می نویسم باز تا که بدانید همه تان که من سر حال هستم...آری من سرحال هستم . سرحال هستم تا دوباره تلاش برای سر حال آوردن همه تان را آغاز کنم...تا دوباره فریاد زنم تا دوباره آواز سرزندگی سر دهم ، تا دوباره قهقهه های سرخوشی را در گوش همه تان که می پندارید دردمندید و خسته سر دهم ، آن هم با وجود تمام حقایق زندگی...حقایق زندگیت...زندگی شان...زندگیمان...و حقایق زندگیم...زندگی پر ز بهانه ی من !!! زندگی زیبا و تقدیر دوست داشتنی من !!! زندگی پر ز حقایق من !!! زندگی پر ز خوشبختی من !!!
و امروز...من چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد :
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:39 توسط فرنوش
|