|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
زیرا پر از مجهول است...ولی می نویسم که بداند آن کس که چقدر عزیز است برام...
پس می نویسم اسامی ۵ نفری را که دوست می دارم در آغوش بگیرم گرچه نمی گنجد در این عدد :
نفرات اول : طبق معمول...مادر...طبق معمول پدر...تا شاید کمی از خستگی تنشان را دور کنم...تا شاید بشیند بو سه ام بر شیار ریز ایجاد شده بر پوستشان...
نفرات دوم : همه ی کسانی که در آینده دوستانم را به همسری برگزینند...همه ی آن ها را دوست می دارم به خاطر انتخاب زیباشان...
نفرات سوم : کودکان پاکی که از این نسل به دنیا خواهند آمد...که خدا به خیر کند چه بر سر این دنیا و آدم هایش خواهند آورد...
نفرات چهارم : همه ی آن هایی که سرم را پر درد کردند...همه ی آن هایی که گاهی از پای درآوردندم...همه شان را دوستانه در آغوش خواهم گرفت...که این چنین دشمنانه و دردناک به روند رشد روحی و فکری و قوایی من کمک کردند...همه را دوست می دارم چرا که گرچه با لگد ! ولی قدمی مرا به جلو پرتاب کردند...
و در آخر همه ی آن هایی که پر از تو باشند...شفاف...پر از خدا...نرم...
آری همه ی آن ها را در آغوشم می فشارم...گرم...