تبليغاتX
"خدا یکتاست" - بغل بازی !
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
کسی مرا به بازی ای دعوت کرده است که می ترسم از آن...

زیرا پر از مجهول است...ولی می نویسم که بداند آن کس که چقدر عزیز است برام...

پس می نویسم اسامی ۵ نفری را که دوست می دارم در آغوش بگیرم گرچه نمی گنجد در این عدد :

نفرات اول : طبق معمول...مادر...طبق معمول پدر...تا شاید کمی از خستگی تنشان را دور کنم...تا شاید بشیند بو سه ام بر شیار ریز ایجاد شده بر پوستشان...

نفرات دوم : همه ی کسانی که در آینده دوستانم را به همسری برگزینند...همه ی آن ها را دوست می دارم به خاطر انتخاب زیباشان...

نفرات سوم : کودکان پاکی که از این نسل به دنیا خواهند آمد...که خدا به خیر کند چه بر سر این دنیا و آدم هایش خواهند آورد...

نفرات چهارم : همه ی آن هایی که سرم را پر درد کردند...همه ی آن هایی که گاهی از پای درآوردندم...همه شان را دوستانه در آغوش خواهم گرفت...که این چنین دشمنانه و دردناک به روند رشد روحی و فکری و قوایی من کمک کردند...همه را دوست می دارم چرا که گرچه با لگد ! ولی قدمی مرا به جلو پرتاب کردند... 

و در آخر همه ی آن هایی که پر از تو باشند...شفاف...پر از خدا...نرم...

آری همه ی آن ها را در آغوشم می فشارم...گرم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 18:29  توسط فرنوش  |