تبليغاتX
"خدا یکتاست" - دیروز من..امروز شما...فردای...!؟
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
هممم...من پر از حرف بودم دیروز...و امروز خالی تر از همیشه !

حرف های تکراری...

"چرا"های بی جواب...

خستگی های پی در پی...

سوال های کلیشه ای...

هه ! آدم های غیر قابل تحمل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تا امروز نمی دانستم این واژه را می توان برای انسان ها هم به کار برد...!!!

واژه ی غریبیست...هه !!!

دیروز...باد...موسیقی...فریاد...قدم های استوار...خشم...طوفان...صدا صدا صدا...آآآخ...گوش های نازنین من !...بغض...آآخ...اکسیژن...سردرد...استاد پر حرف...شعار...داستان...دوستان بی سواد...دودره بازان حرفه ای...اس ام اس...آآخ...اشک...خستگی...ضعف...درد...در و دیوارهای غریبه...صدا خفه کن...فاصله...فاصله...آآه فاصله...تقدیر لعنتی من...هیییییس...آرامش...حرف های در گوشی...نفس عمیق...بازگشت به کلاس...نگاه سنگین هم کلاسی ها...استاد...خستگی...سردرد...حضور غیاب...خسته نباشید استاد !!!!...خداحافظی...قدم های محکم...سپر کردن سینه...شکافتن باد...عینک آفتابی...هه...پوزخندهای وحشت انگیز...تاریکی...خانه...پشت بام...آآه خاطره...من ، من ، خدا...آسمان...خشم...کینه...گریه...آخ...درد...خنده های تلخ من...کمبود دستمال...اذان...آه...اذان...باز یکی تو گوشم داد زد که تو هستی...پاکی...لطافت...آرامش...اشک های غیر ارادی...وضو،با پاکی اشک...۳ رکعت نماز به درگاه تو...آآآه نفس...هنوز از بالای پشت بام خانه بیشتر نیم کره آسمان است...چه آرامشی...۹ ستاره پس از غروب...سیاهی شب...پله های نردبان...باز هم زمین...در...دیوار...خیابان...ماشین...معماری...انسان...ساختمان...گاهی پنجره...اووووف تنفس...! هه ! خنده...حرکات موزون...دیوانگی...موسیقی...اتاقم...مادر...پدر...محاکمه...واژه های غریب...تصویر غول مانند من در ذهن دیگران...بار دیگر بغض...بار دیگر بی جواب ماندن در مقابل واژه های منصوب به من !!...نگاه های پر از تعجب من !...فکرهای گوناگون که ذهنم را می خراشید...سردرد...آخ خ...لگد آخر را بد جایی زدند...بدن درد...خستگی...جمله های روی دیوار روی سرم خراب می شد...باز هم صدایی آشنا مرا به آرامش خواند...سخت ترین کار ممکن در زمان ناتوانی من...کسی مرا صدا زد باز...شام...صدایم را صاف کردم ، نقابم را به صورتم چسباندم و از اتاق بیرون زدم...همان نقابی که پر از لبخندهای تصنعی ست...پر از رضایت از زندگی، از شرایط ، از سطح شعور انسان ها ، از تقدیر ، از این همه دلسوزی ، از فوران احساسات دیگران ، از خودم !!...همان نقاب دخترهای خوب خانه...همان نقاب ایدآل همه...همان نقابی که همه انتظار دیدنش را می کشند...آری همان نقاب را باز بر چهره نهادم...و بماند که چقدر صورتم خراش برداشت وقتی یواشکی در اتاقم را قفل کردم و آن را از صورتم بر داشتم...بماند که خون می چکید از وجودم...بماند...! باز هم خودمانیم...من و تو...ببخشید که امشب اینقدر داغون و زشت شدم...همه اش تقصیر همان نقاب تیز لعنتی ست...و آخ که چقدر زخم هایم نوازش های دست های دردمندت را می طلبد...تا بار دیگر بخندیم با هم...از ته دل های تیکه تیکمون...

آه و باز کسی مرا دعوت به خواب کرد...تا که شاید صبح فردا ببرم از یاد خاطرات امروز را...و شاید که فراموش کنم دیروز چه روزی بود...و شاید که صبح فردا...من خسته تر نبودم !!!...شاید...

و امروز...اندیشیدم که چرا دختر کوچک همسایه همیشه عروسک محبوب خود را در کمد عروسک هایش زندانی می کند ، تنها به جرم اینکه بیش از حد او را دوست می دارد...و می ترسد که روزی او هم مثل عروسک زشته ای که کتایون دختر بدجنس کلاس برایش آورده ، دستش کنده شود...می ترسد از این که عروسک محبوبش خراب شود... و من از خودم می پرسم آیا دوست داشتن زیاد ، آیا ترس از خراب شدن عروسکی که همیشه دوستش می داریم می تواند دلیل خوبی برای عروسکی باشد که برای بازی کردن تولید شده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:39  توسط فرنوش  |