تبليغاتX
"خدا یکتاست" - So Lucky..!!
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
ضربان قلبم...اووووه ! چه کند می زنه ؟! چشه ؟! نمی دونم...هرچی با دست فشارش می دم ! هر چی تو گوشش داد می زنم :" لعنتی تو که دیگه نباید کم بیاری !" هی می گم ! بزن ! بتپ ! انگار دیگه میلی به زندگی نداره...انگار هوا باز سنگین شده...یاد اون روز افتادم ! آن شب ! که هوا آرام بود...و باد نمی آمد ، من بودم و من ! و منی دیگر در آن سر خط !!! چه خوش آب و هوا بود آن شب ، چه گوارا بود هوا ! چه نسیمی...چه هوای نرمی...و من...پر از شوق زندگی !!! با خود می اندیشیدم...که چه خوشبختم من ! چه خوشبختیم ما ! من و من ! و منی دیگر در آن سر خط...همه خوشبخت بودیم...با هم خوشبخت شدیم...چه شباهت ها داشت به رویا !!! با خود می اندیشیدم تا کنون این چنین خوشبخت نبودم و باز...نفسی می آمد ، ضربان قلبم داد می زد که این است حقیقت، باور کن...به هیمن اندازه خوشبختی !!!...گذشت آن شب که می پنداشتم که همه چیز دارم...همه ی آن چه که دلم می خواهد...همه ی "من" ها را !!! و این دلیل خوشبختی ست !!!

و امروز...آآآه...نفس هایم چه سخت می آیند و چی سخت تر می روند باز که بیایند!!! با خودم آرام جمله ای را زمزمه می کنم : " پایان شب سیاه سپیدی ست..." هه ! خب بعد از هر سپیدی هم یه شب سیاهه...شاید که من لایق سپیدی نیستم ! شاید اشکال از من است که عاشق شبم ! عاشق سیاهی...عاشق شب های سیاهی...تا که گاهی ستاره ای از دور به من چشمک بزند و باز خود را بیابم و به یاد آرم که چقدر خوشبختم !!!

آره خب شبا رو دوست دارم...پر از ترسه ! پر از چیزای نا شناخته ! پر از "نمی دانم" ! پر از سكوت ! پر از مجهول ! پر از تاريكي !...ولي آرومه !...و من عاشق اين آرامشم !...آره من فكر كنم شبا رو بيشتر دوست دارم...فقط شباست كه اونقدر آرومه كه حس مي كنم فقط مال خودمي...و بالاي سر همه ي اين آدما !...همه خوابن...فقط خودمم و خودت ، خدا ! wow !! به نظر تو این فوق العاده نیست ؟؟!...اوهوم...آره...و من ممنونم ازت خدای من !...حالا می فهمم که چرا اومد ! حالا می فهمم چرا بهم دادیش...چرا بهم دادیش اون هم با وجود همه ی اون حقایق !...و ممنون...و ممنون که بهم فهوندی خوشبختی داشتنش نیست...خوشبختی سلامتیشه...خوشبختی شادیشه...خوشبختی وجودشه...خوشبختی اون احساسه...خوشبختی مادر و پدرمن...لبخندشون...نگاهشون...خوشبختی گریه های شبانه ی منه به پیشگاه تو...خوشبختی اون چیزیه که منو وادار به خوندن ۷۷ رکعت نماز می کنه...یا حتی یه گناه بزرگ...چیزی که باعث انداختن ۵ خط رو دستم می شه...خوشبختی دیدن از دور...خوشبختی دیدن و نخواستنه...خوشبختی تو سردردهای منه...تو تپش های کند و گاهی تند قلبم...خوشبختی دعاهای یواشکی واسه آدماست...wow ! و خوشبختی چقدر دردناکه...چقدر سخته !...حالا می فهمم چرا بیشتر مردم ترجیح می دن خودشونو بدبخت جلوه بدن و همون طور هم زندگی کنن...!

و ببخشید اگه گاهی کم طاقتی می کنم...جیغ می زنم ! منو ببخش که گاهی کم می یارم و زیادی غرغر می کنم...منو ببخش اگه گاهی مثه بقیه می شم...مثه آدمای دیگه...خوب آخه یه کم درد داره...یه کم سختمه...مخصوصا که من یه کم کوچیکم واسه این همه خوشبختی...به هر حال ببخشید...

کی می دونه شاید نیمی از خوشبختی هم همینا باشه ، همین جیغ های درون من در مواجهه با حقیقت ! شاید نیمی از خوشبختی همین چیزی باشه که همه اسمشو می ذارن اسکلیت و بی ارادگی و شل بازی من !!! شاید این واسه اینه که آدما یاد گرفتن که بدبخت باشن ، که فریاد بزنن ، دعوا کنن و خشمشونو تو سر آدمای دیگه خورد ، شاید آدما یاد گرفتن خواسته هاشونو مثه بچه ها جیغ بزنن و بقیه رو کلافه کنن...و تو منو ببخش اگه گاهی مثه آدمای دیگه می شم...با این که شانس خوشبخت بودن رو بهم دادی...منو ببخش !

آه قلبم...تپشی دیگر داشت...این بار تندتر...با قوایی بیشتر...گویی یادش آمد باز که چقدر خوشبخت است !

(ببخشید طولانی شد و گاهی لحن صحبت کردنم عوض شد...دست خودم نبود)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 14:1  توسط فرنوش  |