تبليغاتX
"خدا یکتاست" - چه همه "چه همه"...!!!؟
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...

چه همه حرف...چه همه حرف كه تو دلم هست و نمي دونم چي جوري بايد بريزمشون بيرون !؟ چه همه حرفايي كه تو دلم هست و چقدر واژه ها براي بيانشون محدود و عاجزند . گاهي بعضي هاشونو به زور سوار چند تا كلمه مي شن و مي چسبند به اين صفحه و گاهي تو گلوي من گير مي كنن و هر چي هم به مغزم فشار مي يارم نمي تونم واژه هايي براشون پيدا كنم كه بشه مفهومشونو رسوند و چقدر بده ! چقدر اين زبان لعنتي با فرهنگ كغات محدودش عذابم مي ده !

چه همه "چرا ؟"...چه همه "چرا؟" كه تو ذهنم هست و مي خوام كه يكي بهشون جواب بده...چرا گاهي اعصاب آدما به هم ميريزه ؟ چرا گاهي دلمون مي گيره ؟ چرا گاهي حوصله ي همديگه رو نداريم ؟ چرا گاهي براي اين كه فقط يه قدم از بقيه جلوتر باشيم چامونو رو سر اين و اون مي ذاريم ؟ چرا وقتي همممون مي دونيم با چه چيزايي مي تونيم همديگه رو شاد كنيم & باز هم از هم دريغشون مي كنيم ؟ چرا ما كه هممون مي دونيم كه به هم نياز داريم & باز هم از هم فاصله مي گيريم ؟ چرا با اين كه هممون سعي مي كنيم كه بهترين باشيم & باز هم هيچ كدوممون اون يكي رو قبول نداره ؟ چرا ما كه هممون از خوبي و زيبايي حرف مي رنيم و از بدي هاي همديگه انتقاد مي كنيم & باز هم گاهي خودمون همون بدي ها رو در حق يكي ديگه انجام ميديم ؟چرا اين قدر خودمونو با هم غريبه مي دونيم ؟ چرا سعي نمي كنيم همديگه رو درك كنيم ؟ چرا هميشه بدي هاي همديگه رو مي بينيم ؟ چرا هيچ وقت ياد نميگيريم قدر چيزايي كه داريم رو بدونيم ؟ چرا هميشه دنبال مقصريم ؟و...چرا و چرا و چراهاي ديگه اي كه اگه بخوام بگم حالاحالاها بايد بگم !

چه همه آرزو...چه همه آرزوهاي بزرگ و كوچيكي كه تودل هر كدوم از ماها هست و فكرمونو مشغول خودش كرده...دلم مي خواست همه با هم دوست بودن & دلم مي خواست تعداد دوستام بي نهايت مي بود & دلم مي خواست مي دونستم هر كدوم از اين آدمايي كه هر روز تو كوچه و خيابون و اين ور اون ور مي بينيم و خيلي ساده هم در موردشون قضاوت مي كنيم كه " اونو نگا ! از اون بچه مثبتاست ها !" & " اينو ببين بهش مي ياد از اون بچه پولداراي مغرور باشه " و... & چه زندگي هايي دارن & چه بدبختي هايي & چه دلخوشي هايي & چه اعتقاداتي & چه آرزوهايي & چه گذشته اي و... . ولي وقتي تو خيابون راه مي ري همه يه طوري نگات مي كنن انگار از فضا اومدي !؟ همه هم كه فقط منتظر يه آتو اند كه به هم ديگه بپرن و پاچه ي همو بگيرن & نمي دونم چرا همه اين قدر عصبي شدن و همه چيزو سخت مي گيرن ؟! فقط خدا نكنه كه تو خيابون تنت نا غافل بخوره به يه كسي...اولش كه يه نگاه عاقل اندر سفيه نثارت مي كنه و بعدش هم كه " ايشك ! خانم جلوتو نگا كن ! "....ولي من دلم مي خواد وقتي مي رم تو خيابون به همه نگاه كنم & به آدما كه دارن زندگيشونو مي چزخونن & به آدمايي كه از كناذت رد مي شن و فقط خدا مي دونه كه هر كدومشون مقصدشون كجاست و واسه چي مي رن اونجا & دلم مي خواد آدما برام حرف بزنن & دلم مي خواد با آدما حرف بزنم & بگم & بخندم & دلم مي خواد به همشون بگم كه مي تونن چقدر موجودات دوست داشتني اي باشند & دلم مي خواد بهشون بگم كه بابا به خدا نبايد اينقدر به خودمونو ديگران سخت بگيريم & زندگي خيلي قشنگ تر از اين حرفاس ! فقط بايد بخوايم كه قشنگي هاشو ببينيم . يه بنده خدايي حرف قشنگي زد...يه لحظه چشاتو ببند و تصور كن داري پرواز مي كني & رفتي اون بالا تو آسمونا و از اون بالا داري همه چيزو مي بيني & آدما رو كه مشغول زندگيشونند با همه ي مشكلاتي كه پيش روشونه & با همه ي بدبختي ها و خوشبختي هاشون & بعضيا كه شادن و بعضيا كه عمگين...از اون بالا همه ي آدما رو نزديك به هم مي بيني همون آدمايي كه رو زمين گاهي فرسنگ ها از هم فاصله دارن...حالا برو يه كم بالاتر & تا اون جا كه زمينو اندازه ي يه توپ ببيني & ماهواره هايي كه دور مدارش دارن مي چرخن و خورشيد و نه تا سياره ي ديگه كه از اينجا احتمالا فقط پنج تاش ديده مي شه...خب باز هم مي ريم بالاتر تا اونجا كه كهكشان راه شيري مي شه اندازه ي يه مورچه...اووووه نكنه اومديم تو لونه مورچه ها ؟! خب حالا ببين از اينجا كه هستيم همه ي كهكشانا توي مشتت جا مي شه...يادت مي ياد روي زمين به چيزايي فكر مي كردي ؟ حالا با خودت فكر كن مت با همه تشكيلات و دك و پزمون & با اين همه دبدبه و كبكبمون توي اين دنيا چي هستيم ؟ چي حساب مي شيم ؟ اصلا حساب مي شيم ؟ چقدر اين دنيا رو اشغال كرديم ؟ هيچي...كل آدماي زمين هم هيچي و كهكشانمون كه يه مورچه ي اين دنيا حساب مي شه...حالا ديگه برات جالب مي شه كه بدوني خدا داره تون بالا چي مي بينه ؟! چي جوري در آن واحد حواسش به اين همه كهكشاني كه درونشون پر شده از چيزايي كه ما حتي از نصفشون هم خبر نداريم ؟! و اين كه اصلا چه احساسي نسبت به تك تك ما داره ؟ (چند تا صفر بايد بعد از مميز قرار بگيره تا جايي رو كه ما تو اين دنيا اشغال كرديم نشون بده ؟ اون وقت گاهي ما مي زنيم بي گناه خيلي ها رو مي كشيم چون حس مي كنيم جاي ما رو تو دنياي به اين بزرگي تنگ مي كنن !!!؟)

خب برگرديم سر جاي اولمون...كجا بوديم ؟...آهان ! داشتيم تو خيابون راه مي رفتيم...حالا ديگه وقتي كسي بهم تنه مي زنه و بر مي گرده و يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم مي كنه & خندم مي گيره !...مردم چه چيزايي رو جدي مي گيرن !...از اون بالا چقدر همه چيز كوچيك بود ! اونقدر چيزاي بزرگ تر از مسايل به ظاهر مهم دنياي كوچيك ما بود كه اصلا... اونوقت چرا ما انتظار داريم وقتي يه چيزي از خدا مي خوايم همون فرداش بهمون بده ؟؟؟

چه همه تفاوت...چه همه تفاوت كه بين ما آدماست...يكي بدبختيش اينه كه صبح تا شب داره جون مي كنه ولي باز هم شب يه لقمه نون نداره بذاره دهن بچش يكي هم مثل من و شما با يه خيال راحت و يه دل سير نشسته پشت يه كامپيوترو غمش اينه كه تا 5 مين ديگه وقت اينترنتش تموم مي شه و حرفش نصفه كاره مي مونه ! يكي دغدغش اينه كه چطوري مامان بابايي كه شايد داشته باشه رو شاد كنه و يكي هم مثه خيلي از ماها دغدغش اينه كه دوست پسرش باهاش قهره يا چي جوري مي شه مخ دختر خوشگل همسايه رو زد ! يكي از اين ناراحته كه ماميش نذاشته بره پارتي دوستش يكي هم از اين ناراحته كه ننش پول كافي واسه شهريه ي مدرسه ي خواهرش نداره ! يكي از اين كه يكي مثه من يه روزي يه لباس كهنمو ببخشم بهش & شادترين روز دنيا رو داره و يكي هم ديگه به اون جايي رسيده كه بزرگترين چيزاي دنيا هم ديگه شادش نمي كنن چون هر وقت هر چي كه خواسته تا 2دقيقه بعدش تو خونشون بوده!...خلاصه...چه همه چيزاي بي ارزشي كه ما الكي بهشون بها مي ديم و به خاطرشون حرص مي خوريم يا خوشحال مي شيم و چه همه چيزاي مهمي كه نسبت بهشون بي توجهيم...!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 18:19  توسط فرنوش  |