|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
از این اسم که بگذریم میرسیم به این که بعضیا می گن اون دختری که گاهی توی آیینه می بینمش هم منم (آخه هممون توی کتابای فیزیک و علوممون خوندیم که آیینه تصویر هر اون چه که جلوش قرار بگیره رو نشون می ده) با این حساب من فقط زمانی می تونم خودمو ببینم که جولوی اون واستم . گرچه همیشه آرزوم این بوده که واسه یه روز هم که شده از توی این پوسته ی گوشتیم بیرون بیام و خودمو اونجوری که همیشه دیگران می بینن بببینم ولی خب این قوانین فیزیک و ریاضی همیشه مزاحم آدمن ! همیشه یه مانع بزرگ رو در رسیدن به خواسته هات جولوت می ذارن !
باز از همه ی این ها هم که بگذریم می رسیم به این که من باید یه اعتراف کنم و اون هم اینه که تا اینجا هر چی گفتم دوروغ بوده چون من نه اون اسمم(فرنوش الله وردی نیک) و نه اون کسی که توی آیینه می بینمش ! شاید بپرسین خب بابا پس تو دیگه چه خری هستی ؟ چرا قضیه رو اینقدر می پیچونیش ؟ خب عین آدم بگو کی هستی دیگه ؟؟؟ خب اگه حولم نکنی بهت می گم که راستش این سوالیه که هنوز خودم هم جوابی براش پیدا نکردم ! خب من ، منم دیگه ! شاید یه تیکه از وجود خدا !(یه تیکه که شاید در اثر یه انفجار خیلی بزرگ شاید همون بیگ بنگ خودمون ازش جدا شدم و اگر نظریه ی جهان در حال انبساط غلط باشه دوباره یه روزی برمی گردم و جزیی از خدا می شم !)به هر حال من با اون دو تا(جسمم و اسمم) زندگی می کنم . اگه دیگران راست بگن و اونا واقعا من باشم ، باید بگم که من گاهی با خودم دعوام می شه ، گاهی عاشق خودم می شم ، گاهی از خودم می ترسم ، گاهی حالم از خودم به هم می خوره و دلم می خواد خودمو مثه یه لباس کهنه و کثیف و بی ارزش پرت کنم تو رهت چرکا تا شسته بشه و تمیز بشه ، گاهی با خودم حرف می زنم ، گاهی خودمو تنها می ذارم ، گاهی از دست خودم ناراحت و عصبانی می شم ، گاهی خودمو گول می زنم ، گاهی به خودم امید می دم ، گاهی خودمو سرزنش می کنم ، گاهی با هم می خندیم ، گاهی با هم گریه می کنیم ، گاهی اون تنها کسم می شه و در آخر گاهی دلم می خواد سر به تن اون دختره ی تو آیینه نباشه !
در کل من اون چیزی نیستم که می بینین یا می شنوین یا فکر می کنین...من دیدنی نیستم ، شنیدنی نیستم ، درک کردنی هم نیستم .( گرچه گاهی دور و وریام به غلط وقتی که فرنوش(جسمم) پیششون نیست به من می گن که دلشون برام تنگ شده و وقتی که فرنوش(جسمم) پیششون هست عمی ندارن!) ولی آی جماعت ، آی تو که این همه دوری از من ، آی دور و وریام...من هستم ، همیشه هستم ، و همه جا هستم چون من تیکه ی کوچکی از وجود خدام (و شاید کوچیک ترین تیکش) . آمدم اینجا ، روی این زمین خاکی زیبا تا به همه بفهمونم که خدای من هم هست ، وجود داره ، همون طوری که من هستم ، آمدم اینجا که خوب باشم ، زیبا باشم همون طوری که خدای من بهترین و زیباترینه . پس باید و باید بر فرنوش و اون دختره ی توی آیینه و هر اون چه که سر راهم قرار داره غلبه کنم . باید !
من همینم . فقط همین ، دیدی زیاد هم سخت نبود ؟ تکرار کنی یاد می گیری !