تبليغاتX
"خدا یکتاست"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
هرگز ! روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال می کشند ، عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند ، در پیری می پژمرند ، سراب ها زود پایان می گیرند ، اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بی شمار در خود پنهان دارند ، روح های نیرومند و توانا که خلاق و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا و مسجود ملایک...اینان در "نیل" ، در "وصال" ، در "کام" به رکود نمی افتند ، نمی پوسند ، عفونت نمی گیرند . احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش ، از ماندن زنگ نمی زنند ، روح هایی مسی ، آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی...چنین اند .

دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ، هم را بسازند و این خود یک زندگی کردن است و این چنین هم را دوست بدارند . و این خود یک زندگی کردن است...

                                                                                           ممکنه ادامه هم داشته باشه....

از کتاب هبوط نوشته ی دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:33  توسط فرنوش  | 

بودن یا نبودن ؟! مسأله این است ! آیا شریفتر آن است که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته با انبوه مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم ؟ مردن...خفتن...همین و بس ؟

اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام دیگر را که طبیعت بر جسم ما مستولی می کند پایان بخشد ، غایتی است که بایستی البته آرزومند آن بود . مردن...خفتن...خفتن ، و شاید خواب دیدن . آه ! مانع همین جاست . در آن زمان که این کالبد خاکی را به دور انداخته باشیم ، در آن خواب مرگ ، شاید رویاهای ناگواری ببینیم ! ترس از همین رویاهاست که ما را به تأمل وامی دارد و همین گونه ملاحظات است که عمر مصیبت و سختی را اینقدر طولانی می کند . زیرا اگر شخص یقین داشته باشد که با یک خنجر برهنه می تواند خود را آسوده کند ، کیست که در مقابل لطمه ها و خفتهای زمانه ، ظلم ظالم ، تفرعن مرد متکبر ، آلام عشق مردود ، درنگهای دیوانی ، وقاحت منصب داران ، و تحقیرهایی که لایقان صبور از دست نالایقان می بینند ، تن به تحمل در دهد ؟؟ کیست که حاضر به بردن این بارها باشد ؟ و بخواهد که در زیر فشار زندگانی پر ملال پیوسته ناله و شکایت کند و عرق بریزد ؟ همانا بیم از ماوراء مرگ ، آن سرزمین نامکشوفی که از سر حدش هیچ مسافری بر نمی گردد ، شخص را حیران و اراده ی او را سست می کند ، و ما را وا می دارد تا همه مشقاتی که از حد و نوع آن بی خبر هستیم پرتاب نکنیم ! آری ، تفکر و تعقل همه ما را ترسو و جبان می کند ، و عزم و اراده ، هر زمان که با افکار احتیاط آمیز توأم گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می دهد ، خیالات بسیار بلند ، به ملاحظه ی همین مراتب ، از سیر و جریان طبیعی خود باز می مانند و به مرحله ی عمل نمی رسند و از میان می روند...خاموش !

پاره ای از نمایشنامه ی هملت ، شکسپیر

ترجمه ی مسعود فرزاد       

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:13  توسط فرنوش  | 

کودکی را پشت سر گذاشتم... و حال آنقدر بزرگ شدم که به اندازه ی یک کفش پاشنه بلند به آسمان نزدیکم !
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 11:39  توسط فرنوش  | 

بروید به مساجد پناه ببرید ! چرا شما گناهکارانی را به دنیا بیاورید ؟؟؟!

من خود از لحاظ درستکاری آدمی عادیم ولی می توانم در برخی مسایل چنان خود را مقصر بدانم که بهتر بود مادرم مرا به دنیا نیاورده بود . من بار خطاهایی را بر پشت خویش دارم که به فکرم نمی رسد چگونه و چه وقت آنها را مرتکب شده ام !؟ مردمی مثل من که بین زمین و آسمان می خزند چه می توانند بکنند ؟؟؟! چه چیز انتظارشان را می کشد ؟؟؟!

ما همه دغلبازان خطاکار هستیم که نباید مورد اعتماد باشیم . شما راه خود را به سوی مساجد پیش گیرید . اگر چون یخ پاک و چون برف خالص باشید از افترا ایمن نیستید . اگر لزومی دارد که ازدواج کنید ، با احمقی ازدواج کنید چون مردم خردمند خوب می دانند که شما چطور آنها را تبدیل به عفریت می کنید...

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 11:50  توسط فرنوش  |