تبليغاتX
"خدا یکتاست"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
نفسم می گیرد و من نمی دانم این بی میلی به استعمال اکسیژن است یا تراکم اکسیژن در گلویم گیر می کند و گلویم را می فشارد تا اشک بریزم...!!؟ شاید ندانی رفیق !؟ ولی من احساس می کنم که در این ۲۰ سال که اگر ۱۱ سالش را هم نادیده بگیرم ، در ۹ سال اخیر به اندازه ی تمام پدرهای زحمت کش دنیا انرژی ام را به کار گرفتم و اکنون به اندازه ی همه شان خسته ام و از تمامشان ورشکسته تر !!! این همه کار بی پایان...این همه درد بی انتها...این همه وظیفه ی به جای مانده...را با کدام انرژی پاسخ گو باشم ؟؟؟!...

گاه که خیال مرا با خود اینطرف و آن طرف می برد ، از خود می پرسم : چرا من در وان حمام غرق نمی شوم ؟؟؟! چرا نمی شود چشمان را بست و فراموش کرد که این همه آدم را این همه دوست داری...؟! چرا نمی شود نشست و زندگی را سانسور کرد ؟؟؟! وقایعی را که بد آموزی دارد حذف کرد و با بهترین هایش زندگی کرد ؟! چرا وقایع زندگی ملاحظه ی هیچ چیز و هیچ کس را نمی کنند ؟؟؟! چرا من اونقدر کوچکم که نمی توانم کارهای بزرگ کنم ؟؟؟! و چرا ما هیچوقت یکدیگر را نمی فهمیم ؟؟؟! چرا واژه ها اینقدر ناتوانند و چرا ما نمی فهمیم که گاه اشکال از ناتوانی واژگان است و بس...و چرا ما نمی فهمیم !!!؟؟

پتو را دور خود مچاله می کنم...به خود می پیچم و سر را زیر بالشت می کنم تا دنیا یادش برود من هم هستم !! ولی بعضی چیز ها به طرز احمقانه و نامردانه ای انکار ناپذیرند !

دنگ...دنگ...!!! باز هم ساعت یک ربع به ۵ شد...و دنیا برای حضور غیاب من آمد ! باید بروم...مادرم امروز هم مثل هر روز منتظر فنجان نسکافه ای است که من تقدیم خلوتش می کنم ، دلی هنوز هم به لبخندهای من خوش است ، وجودی هست که هنوز هم انتظار من را می کشد...هنوز هم وقتی جکی برایم تعریف می کنند باید بخندم ، هنوز هم باید بشینم و حرف های مادرانه ی مادر را با حوصله گوش کنم ، هنوز هم باید ناز دوستانی را بکشم که هیچ وقت نازم را نکشیدند ، هنوز هم باید ادای آدم های قوی را در بیاورم ، هنوز هم باید سرپا بایستم و به دنیا لبخند بزنم ، هنوز هم نمی توانم بی تفاوت باشم ، هنوز هم باید مهربان باشم ، هنوز هم دردهایی هست که باید به دوش کشم ، هنوز هم بايد ماله اي دستم باشد تا اگر لازم شد روي همه چيز ماله بكشم ، هنوز هم باید باشم...باید زندگی کنم...مثل همیشه ! می دانی !؟ زندگی اصلا کاری با اين حرفا ندارد ! چه من حوصله داشته باشم چه نداشته باشم او دستم را گرفته و می کشد...! می شود عین بچه های نق نقو دایم پاي به زمین کوبید و گریه و فریاد کرد...می شود هم مثل بچه های خوب سر را پایین انداخت و راه را رفت ، بغض ها را برای خود نگه داشت و سعی کرد قبل از اینکه زندگی دستت را از جا در بیاورد قدم ها را هم گام با او کرد و اگر زورت رسيد گاه مسيرش را عوض كرد ! این احتمالا عاقلانه ترین و ایمن ترین کار است !...و اين تنها واقعيت است ! تلخ ترین و شاید شیرین ترین حقيقت زندگی !!!

حالا این همه انرژی را چه کسی ، و کجا خیرات می کند که برویم و یک جرعه از او بخریم فقط خدا می داند !!!!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 22:23  توسط فرنوش  | 

شب كه مي شود چشم فرو مي بندم و جهان در چشمانم فرو مي رود...سياه مي شود...محو مي شود...من مي مانم و من ! تصاويري پشت پرده ي سياه چشم، كه فقط من قادر به ديدنش هستم و احساس...و خدا ! كه فقط من قادر به حسش هستم !!! اين دنياي من است ! دنياي شبانه ي من ! و گاه روزانه من كه در ذهن اتفاق مي افتد ! و من چه خواب ها و چه تصوير ها و چه درد ها و چه حس ها را در اين دنياي سياه تجربه كردم كه مطمينم هيچ كدام قادر به دركش نيستيد .

ديشب كه چشم فرو بستم و جهان با فرو بستن چشمانم سياه شد...تصاويري پشت دنياي سياه چشم ديدم كه هيچ كس من را در ديدنش همراهي نكرد !!! ديدم كه من ! تنها بودم . ديدم كه من بي كس بودم و عاجز....ناتوان تر از هميشه ! ديدم كه چطور پسركي مرا زير رگبار تند كلمات زشت و در هم بر هم كه زاييده ي ذهن كثيفش بود زخمي مي كرد...! ديدم كه پسرك چطور اجازه ي دست بلند كردن بر شخصيت من را به خود داد و چطور مرا زير مشت و لگد هاي كثيف و سنگينش له مي كرد...! خون و درد وجودم را فرا گرفته بود و دختركي كه چشم اميد من بود فقط نگاه هاي بي حسش را تحويل وجودم مي داد !!! دماغم شكسته بود و خون مي آمد و اين وجودم بود كه بيش از هر چيز درد مي كرد...و هيچ كس نبود...كنار خيابان هاي غريبه در خون و خاك و درد به خود مي پيچيدم ! نمي دانم كدوم مرد خداشناسي مرا به بيمارستان رساند و غيب شد...و هيچ كس نبود...

فرداي اون روز كذايي كه ديگر همه چيز تقريبا آرام بود جز بيني ام كه گاه خون ريزي مي كرد و بادمجاني كه زير چشمم كاشته شده بود با عده اي از دوستان و دوستانِ دوستان قرار داشتم . و بين آن همهمه كه در جهان پر سكوت گوشم غوغا به پا كرده بود ، سخت مي شد صداي دوستان را از ديگران تميز داد كه مدام مرا سوال پيچ مي كردند كه "چي شده ؟!"...براي آن كه دوباره آتيش به پا نشود هرچه دروغ بلد بودم سر هم كردم و تحويلشون دادم ! و دوستان بين آن همهمه تنها نگاهشان را تحويل وجودم مي دادند ! بيرون...نمي دانم چرا...ولي تصوير دعوايي را ديدم...دعوايي كه دوستان به رسم دوستي با من و به بهانه ي من راه انداخته بودند ! و من دوباره از بيني ام خون مي چكيد و سر دردهاي سخت ! هر طور بود از آنجا خارج شدم و بعد...ديگر هيچ كس نبود...من بودم و راننده تاكسي هرزه اي كه دايم نگاه هيز خود را بي پروا نثار وجود پر دردم مي كرد كه اين بار غرق در اشك و خون و ترس بود و روحي كه جسم را فراموش كرده بود...براي فرار از نگاه هاي زشت مردك كه مانند پتك بر سرم فرود مي آمد به دخمه اي تنگ و تاريك و كثيف پناه بردم...و مي داني رفيق ؟! توي اون نكبت و كثافت ، زير صداي قدم هاي مردمي كه حتي نگاه هاي غريبشان را از آدم دريغ مي كردند ، بين چندين خيابان غريبه كه نمي دانستم مرا به كجا خواهند برد ، من كه عرق اشك و خون مي ريختم ، عاجزانه طلب لحظه اي امنيت و آرامش مي كردم...من كه از درد در وجود دردناك خودم مچاله شده بودم بار ديگر شماره ي هر يك از دوستان و آشنايان را با اون موبايل نكبتي مي گرفتم ، در دست رس نبود !!! آري...هيچ كس در دست رس نبود ! در آن آشفته بازار خون و درد و اشك هيچكس جز من نبود...! هيچ خبري از اون همه كساني كه دم از بودن و ماندن و دوستي و كوفت و زهر مار مي زدند ، نبود...هيچ كس نبود...هيچ كس...! فقط من بودم و من ! خدا بود . و من بار ديگر غرق در تنهايي و بي كسي و ناتواني خود را بغل كردم و آرام در گوش خود زمزمه كردم...هيس !!! چيزي نيست...ببين من اينجام !...صدا در گوش پيچيد...وجود آرام شد...روح آزاد...من، خدا را طلبيد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 21:15  توسط فرنوش  | 

چرا نمی گیرد کلام عرفان گوش آلوده ی شهر و دوود و آجر را...؟؟؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 20:31  توسط فرنوش  | 

 

 

 

تا اطلاع ثانوی حرف مفت

تعطیل !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 11:9  توسط فرنوش  |