|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
ما همه می گوییم که خدا بزرگ است و مهربان ، پاک و صمیمی ، آرام و توانا و... ّمه تمامی صفات خوب را به او نسبت می دهیم ولی هیچ کدام نمی دانیم که خدا با آن همه بزرگی و رحمت... همه ی آن ها را باز به خودمان باز گرداند ، همه را به خودمان نسبت داد...همه را بهمان وصل کرد و فرستاد...هیچ کدام نمی پرسیم اگر خدا با آن همه بزرگی و... از روح خود در ما دمید پس چرا این چنین پست و کوچکیم باز ؟؟؟! مگر روح او در وجود تک تکمان نیست ؟؟؟! مگر ما را چون خود پر از صفات خود نکرد ؟ پس چرا باز این چنین کوچک و پستیم...آه خدایا ! و چقدر تنهایی تو و من...مرا شوق پر کردن تنهایی تو پر کرده است...گرچه بدبختم من ! ناتوانم من ! همه مان بدبختیم...غرق در دنیای کوچک زندگیمان می پنداریم که چقدر می فهمیم ، که چقدر خوشبختیم و چقدر می دانیم...می پنداریم زندگی زیبا نیست...بلکه سخت است و بعضی می پندارند آن که بی پول است بدبخت است...و من از خود می پرسم...پوول...این کاغذ رنگی بی ارزش چرکین ، زاده ی دست انسان ، چطور می تواند عامل بدبختی انسانی باشد که خدا خلق کرده است ؟؟؟؟! گاهی بهشان می گویم آدم ها بدبختند...همه مان بدبختیم...زیرا که خدا نیستیم و آن که خدا نیست بدبخت است ! همه مان بدبختیم چون که ناتوانیم و از پس مشکلات مسخره مان بر نمی آییم آن هم با این همه توانایی...با این همه صفات ناب، با این همه تو در وجود بزرگ کوچک شده مان !! بدبختیم چون آن چه داریم را در صندوق هایمان انبار کردیم ، بی استفاده و هر روز صندوقش را می آراییم و می گوییم به عالم که ما این ها را داریم !!! ما این همه چیز داریم...هه ! که بی استفاده اینجا افتاده است...! آری...بدبختیم...بدبختیم که در استفاده ی این همه توانایی ، ناتوان ماندیم !
این بدبختی من است که کسی به من گیر می دهد ، این بدبختی توست که به هنگام ناراحتی مشت بر دیوار می کوبی ، این بدبختی اوست که نا آرام می شود و سیگار می کشد ، این بدبختی آنهاست که محتاج امثال منند ، این بدبختی من است که شاگرد اول نیستم ، که نمی دانم که نمی فهمم ، که خدا نیستم ! این ناتوانی من است که معجزه ای ندارم و این کوچکی من است که اینقدر بدبختم !
آه خدایا ! تو مرا صفاتی دادی همه ناب ، خالص ، از جنس بلور...تو مرا آوردی...متولد کردی...تو مرا بخشیدی...تو مرا تو کذدی...تو مرا تو دادی....تو مرا پر کردی...و من...آه من...و من چه کردم با خود ؟! با تو ؟!...هه...تخلیه !!!...من دور شدم...من کوچک شدم با اینکه تو مرا بزرگی داده بودی...من خالی شدم...از عشق...از آرامش...با اینکه تو مرا عشق دادی...تو مرا آرامش مطلق خلق کردی...من کم آوردم...خسته شدم...با اینکه تو مرا انرژی مطلق آفریدی...آه و من همه چیز را از خودم گرفتم و جلادانه از تو !!! آه و تو در قبالش چه صبورانه نگاه مهربانت را باز نثارم کردی...
هه ! و مسخره تر از همه این که ما در ناتوانی خود از خود می پرسیم که چرا نمی توانیم همدیگر را آرامش بخشیم ، غافل از اینکه کسی می تواند چیزی را به کسی ببخشد که خود آن را دارا باشد...و ما چه انتظار بیهوده ای از خود دست خورده ی فراموش شده مان داریم ! من که در ۲۰ سالگی موی سپید بر سر دارم ، من که در ۲۰ سالگی دردهای سرم خواب شب را از من می گیرد ، و فکرهای بیهوده ای که خواب هایم را مشوش می کند ، چطور با این همه ناآرامی چون تو عزیزی را که تاب دیدن ناآرامی اش را ندارم آرام کنم ؟!...آری این است آن بلایی که ما بر سر آن همه آرامش و صفات خالص و ناب آوردیم...و حال این چنین در بدبختی خود دست و پا می زنیم و نمی دانیم به کدام طرف بگریزیم که جایگاه ما باشد...غافل...آه که چقدر گناهکاریم ما !!! و تو...تو در تمام این سال ها این ها را دیدی و ما را نسوزاندی...آه خدایا و ما خود را بزرگ می خوانیم و تو آنجا...آه که چقدر تنهایی...
هه ! و ما گاهی تصمیم می گیریم که بزرگ باشیم...مثلا هم تلاش به بزرگ بودن می کنیم و این را فریاد می زنیم در گوش کسانی که دوستشان می داریم و دوست می داریم که دوسمان بدارند...می بینی ؟! ما حتی مفهوم بزرگی را هم از خود گرفته ایم...ما کور شده ایم ! تو را نمی بینیم ،خود را نمی بینیم ، تو را آیینه ی خود قرار نمی دهیم و این بزرگترین بدبختی ماست...که اگر تو آیینه ی ما بودی تو اینقدر تنها و ما اینقدر بدبخت نبودیم ! انسان هایی هم هستند که تلاش هایی هم می کنند اگر چه اندک و این تلاش های اندک را به دلیل کوچکی وجودشان آنچنان بزرگ می بینن که آن را همه جا فریاد می زنند...آنقدر جار می زنند که تلاششان اندک ارزش خود را هم از دست می دهد ! و این بدبختی ناشی از نیاز ما انسان هاست...نه نیازی فطری بلکه نیازی که خود آن را پروراندیم و دیگران هم در این جرم بزرگ ما را همراهی کردند...این نیاز ماست که عزیز عزیزانمان باشیم ، که خود را در نظر آن ها شیرین جلوه دهیم ، که دایما این را به رویشان بیاریم که خوبیم و لایق دوست داشتن...هه !!! دریغ !!!! دریغ !!! واااای بر ما که شبانه غذایی را در خانه ی یتیمی می بریم و آن را پیش عزیزانمان جاار می زنیم که آری من دیشب یواشکی یتیمی را سیر کردم !!!!! هه ! آآه خدایا لعنت بر من...لعنت بر من که یک بار عوض این ها نگاه به تو نکردم که این چنین بی نیازی از ستایش دیگران...لعنت بر من که هیچ گاه به یاد نیاوردم که همان قدر بی نیازم از آن عشقی که دوستی در ازای بزرگی ظاهری مثلا پنهانی ام به من ارزانی کند...لعنت بر من و امثال من که این چنین فراموش کار و بدبختیم !!!
لعنت بر من که یک بار عوض این ها تو را ندیدم که هیچ وقت نیستی و آثار انگشتانت همه جا هست...رد بند بند انگشتانت بر صفحه ی زندگی همه ی ما یتیمان بدبخت و درمانده هست...لعنت بر من که هیچ گاه دلیل این پنهان بودنت را نفهمیدم ، لعنت بر من که هیچ گاه این پنهان بودنت را از نظر ها ، این نبودنه هایت را در نظرهای کوچک ما ، بزرگی نخواندم...لعنت بر من که این را بزرگی ندانستم که همه را همه چیز بخشیدی و از نظر ها پنهان شدی...لعنت بر من که اینچنین گناهکارم !
کسانی هم هستند که می پندارند عاشقند...و کسانی که می پندارند دردمندند...و کسانی که می پندارند می دانند...و کسانی هم هستند که آدم هایی را بد می خوانند و نمی دانند که بدی وجود ندارد...اساس انسان ها بر خوب بودنشان است ، بر وجود پاکشان ، بر خدایی بودنشان ، بر صفات خالص و نابشان...نمی دانند اگر کسی بد است ، اگر کسی بدی می کند ، نامردی می کند...دلیل بر بد بودن و نامرد بودنش نیست دلیل بر ناتوانی و بدبختی آن فرد است...ناتوانی در بروز آن صفات پاک و نابی که خدا در وجودشان گذاشته...آری اینان بس ضعیفند و وااای که چقدر قابل ترحمند...آه که چقدر نیاز به کمک دارند این ضعیفان بدبخت که خود را نیرومند می دانند...
و مت انسان ها همه از یک جنس...همه صاف...همه پاک...از جنس تو...و تفاوت تنها در میزان ناتوانی هایمان است....و واااااااااااای بر من...واااااای بر من...وااااای بر تو فرنوش ! که این چنین خدایت را...درونت را تنها گذاشتی...و آن را با چه عوض کردی ؟!!!!...واااای بر ما که آن صفات ناب را...آن رنگ های خوشگل و خالص را ترکیب کردیم آن هم با رنگهای زشت و کدر و چرک گرفته ی ناتوانی ها و وجود بی ارزش و خاکیمان !!! واااااای بر ما که این وجود خاکی و دنیای خاکی را جدی گرفتیم و فراموش کردیم حقیقت را...واااای !
و تو ای خدای من ! ای من فراموش شده ! ای من دیرین ! ای من ناب...خال از ناخالصی هایم ! ای منی که چقدر دلم برای بودنت تنگ شده است...تو با آن همه بزرگیت ، آنجا ، آن بالا...نه نه همین جا...این پایین ، همینور...همه جا...در پشت شرده های نظرهای کوچک ما ، تنها نشسته ای و به چه می نگری ؟! آآآه خدایم...خدایم ! و آن روز که وجود زیبایم را زشت و داغون تحویلت دهم...چه خواهی کرد با نگاهت با من ؟! بی گمان...بیگمان که نگاهت همه مان را در آتش خود می سوزاند...که براستی لایق خیلی بدتر از آنیم...و باز تو بزرگی ! آه...
آه خدایا !...می خواهم تن خسته ام را بردارم و از تو به تو پناه بیاورم...به خودم...می خواهم بازگردم و راه کج رفته ام را زیباتر طی کنم...کمی مستقیم تر...می خواهم در این ۲۰ سالگی باز متولد شوم و راه را باز بیابم و این بار به سوی خود بروم نه آن که فرسنگ ها دور از من بالای ابرها در آسمان نشسته بود و به و من و کارهایم می نگریست و من خدا نی نامیدمش ! آری...می خواهم راه را باز یابم و به خود برگردم...به کودکی ام ، به وجود پاکم...و باز پر از تو شوم...پر از عشق ، پر از مهر ، پر از معجزه ، پر از تو خدایم...می خوایم باز ناب شوم ! خالص شوم...باز تو شوم...باز تو...
آری و من خسته تر از هر روز باز این مسیر را در سکوت یک موسیقی ناب قدم می زنم و بی وقفه نفس های عمیق می کشم تا به یاد آرم که باید قدم هایی محکم تر بردارم...تا به یاد آرم باز که روزی کسی مرا دعوت به این نفس ها می کرد...
و باز من سعی بر خندیدن دارم...سعی بر ایستادن بر دو پای زخمی...و این روزها چقدر خندیدن سخت شده است دوست من ! این روزها چقدر ایستادن سخت شده است آن هم وقتی از هر ور خنجر بر پاهایت فرو کنند...!!!
گرچه من ایستاده ام باز...گرچه می خندم باز...گرچه با ناباوری باز قدم در جاده ای می نهم که به آن تعلق ندارم...گرچه باز هم ماکت...باز هم طراحی...باز هم کلاس و امتحان استاتیک به سراغم می آیند و من با آغوش باز آن ها را می پذیرم...ولی...!!! ولی...ولی هیچ !!! می ایستم باز . من می ایستم !!!
و امروز...من چه خوب یادم هست عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد :
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...
خط ششم...
کاش بودی و می دیدی...
کاش بودی و می گفتم...
کاش می ماندی تا تقدیمت کنم...
کاش می دانستی که چقدر چیزهاست که باید نشانت دهم...
کاش می دانستی که نباید بری...
کاش می دانستی که تو برای ماندنی...
کاش نمی رفتی...
کاش...
نقطه ، سر خط .
چه بهتر از نفس هایم
کسی در خستگی هایش نفس گیرد
هوای زندگی را در تنش جاری کند با من
زیرا پر از مجهول است...ولی می نویسم که بداند آن کس که چقدر عزیز است برام...
پس می نویسم اسامی ۵ نفری را که دوست می دارم در آغوش بگیرم گرچه نمی گنجد در این عدد :
نفرات اول : طبق معمول...مادر...طبق معمول پدر...تا شاید کمی از خستگی تنشان را دور کنم...تا شاید بشیند بو سه ام بر شیار ریز ایجاد شده بر پوستشان...
نفرات دوم : همه ی کسانی که در آینده دوستانم را به همسری برگزینند...همه ی آن ها را دوست می دارم به خاطر انتخاب زیباشان...
نفرات سوم : کودکان پاکی که از این نسل به دنیا خواهند آمد...که خدا به خیر کند چه بر سر این دنیا و آدم هایش خواهند آورد...
نفرات چهارم : همه ی آن هایی که سرم را پر درد کردند...همه ی آن هایی که گاهی از پای درآوردندم...همه شان را دوستانه در آغوش خواهم گرفت...که این چنین دشمنانه و دردناک به روند رشد روحی و فکری و قوایی من کمک کردند...همه را دوست می دارم چرا که گرچه با لگد ! ولی قدمی مرا به جلو پرتاب کردند...
و در آخر همه ی آن هایی که پر از تو باشند...شفاف...پر از خدا...نرم...
آری همه ی آن ها را در آغوشم می فشارم...گرم...
حرف های تکراری...
"چرا"های بی جواب...
خستگی های پی در پی...
سوال های کلیشه ای...
هه ! آدم های غیر قابل تحمل !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا امروز نمی دانستم این واژه را می توان برای انسان ها هم به کار برد...!!!
واژه ی غریبیست...هه !!!
دیروز...باد...موسیقی...فریاد...قدم های استوار...خشم...طوفان...صدا صدا صدا...آآآخ...گوش های نازنین من !...بغض...آآخ...اکسیژن...سردرد...استاد پر حرف...شعار...داستان...دوستان بی سواد...دودره بازان حرفه ای...اس ام اس...آآخ...اشک...خستگی...ضعف...درد...در و دیوارهای غریبه...صدا خفه کن...فاصله...فاصله...آآه فاصله...تقدیر لعنتی من...هیییییس...آرامش...حرف های در گوشی...نفس عمیق...بازگشت به کلاس...نگاه سنگین هم کلاسی ها...استاد...خستگی...سردرد...حضور غیاب...خسته نباشید استاد !!!!...خداحافظی...قدم های محکم...سپر کردن سینه...شکافتن باد...عینک آفتابی...هه...پوزخندهای وحشت انگیز...تاریکی...خانه...پشت بام...آآه خاطره...من ، من ، خدا...آسمان...خشم...کینه...گریه...آخ...درد...خنده های تلخ من...کمبود دستمال...اذان...آه...اذان...باز یکی تو گوشم داد زد که تو هستی...پاکی...لطافت...آرامش...اشک های غیر ارادی...وضو،با پاکی اشک...۳ رکعت نماز به درگاه تو...آآآه نفس...هنوز از بالای پشت بام خانه بیشتر نیم کره آسمان است...چه آرامشی...۹ ستاره پس از غروب...سیاهی شب...پله های نردبان...باز هم زمین...در...دیوار...خیابان...ماشین...معماری...انسان...ساختمان...گاهی پنجره...اووووف تنفس...! هه ! خنده...حرکات موزون...دیوانگی...موسیقی...اتاقم...مادر...پدر...محاکمه...واژه های غریب...تصویر غول مانند من در ذهن دیگران...بار دیگر بغض...بار دیگر بی جواب ماندن در مقابل واژه های منصوب به من !!...نگاه های پر از تعجب من !...فکرهای گوناگون که ذهنم را می خراشید...سردرد...آخ خ...لگد آخر را بد جایی زدند...بدن درد...خستگی...جمله های روی دیوار روی سرم خراب می شد...باز هم صدایی آشنا مرا به آرامش خواند...سخت ترین کار ممکن در زمان ناتوانی من...کسی مرا صدا زد باز...شام...صدایم را صاف کردم ، نقابم را به صورتم چسباندم و از اتاق بیرون زدم...همان نقابی که پر از لبخندهای تصنعی ست...پر از رضایت از زندگی، از شرایط ، از سطح شعور انسان ها ، از تقدیر ، از این همه دلسوزی ، از فوران احساسات دیگران ، از خودم !!...همان نقاب دخترهای خوب خانه...همان نقاب ایدآل همه...همان نقابی که همه انتظار دیدنش را می کشند...آری همان نقاب را باز بر چهره نهادم...و بماند که چقدر صورتم خراش برداشت وقتی یواشکی در اتاقم را قفل کردم و آن را از صورتم بر داشتم...بماند که خون می چکید از وجودم...بماند...! باز هم خودمانیم...من و تو...ببخشید که امشب اینقدر داغون و زشت شدم...همه اش تقصیر همان نقاب تیز لعنتی ست...و آخ که چقدر زخم هایم نوازش های دست های دردمندت را می طلبد...تا بار دیگر بخندیم با هم...از ته دل های تیکه تیکمون...
آه و باز کسی مرا دعوت به خواب کرد...تا که شاید صبح فردا ببرم از یاد خاطرات امروز را...و شاید که فراموش کنم دیروز چه روزی بود...و شاید که صبح فردا...من خسته تر نبودم !!!...شاید...
و امروز...اندیشیدم که چرا دختر کوچک همسایه همیشه عروسک محبوب خود را در کمد عروسک هایش زندانی می کند ، تنها به جرم اینکه بیش از حد او را دوست می دارد...و می ترسد که روزی او هم مثل عروسک زشته ای که کتایون دختر بدجنس کلاس برایش آورده ، دستش کنده شود...می ترسد از این که عروسک محبوبش خراب شود... و من از خودم می پرسم آیا دوست داشتن زیاد ، آیا ترس از خراب شدن عروسکی که همیشه دوستش می داریم می تواند دلیل خوبی برای عروسکی باشد که برای بازی کردن تولید شده است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!