چند روزی است که به طرز سرسام آوری تلفن حرف نمی زنم و اس ام اس بازی نمی کنم ! البته چند روز که...تقویم دو روز را نشان می دهد ولی او چه می داند ؟ این من بودم که تک تک ثانیه های این چند روز را شمردم ! آری...
چند روزی ست...نمی دانم شاید هم چند سالی ست که به طرز سر سام آوری تلفن حرف نمی زنم . نمی دانم این نشان خوبی ست یا بد ؟ بدون شک مادر و پدرم به داشتن چنین دختری افتخار می کنند که وقتش را با حرفهای بیخودی پای تلفن تلف نمی کند و به جای آن دایم توی اتاقش در حال خواندن و نوشتن است...و دوستانم می نازند به دوستی که اینچنین محکم و با اراده است!!...هه...و من و قلب کو چکم سر در گم ! نمی دانیم باید راضی باشیم و به خود ببالیم یا...!!!؟و من تبدیل به دخترک دیوانه ای با ۵ خط قهوه ای رنگ بر روی ساعدش شدم که هر روز صبح نگاهی به آن ها می اندازد و آرام آن ها را می شمارد و هر شب که می خوابد این کار را تکرار می کند ولی این بار چپه ! (۵...۴..۳...۲...۱...) مانند مادری که چندین فرزند دارد و هر روز قبل از رفتن و بعد از برگشتن آن ها را می شمارد که مبادا یکی از آن ها نباشد ، و این در حالی ست که مادر آن ها را دقیقا حس می کند...!
خط های قهواه ای رنگش که هر روز محو تر و متمایل تر به کرمی می شوند...و من هر روز از خود می پرسم : "آیا صبحی خواهد آمد که دیگر این خط ها را روی دست خود نبینم ؟؟؟" و صدایی که انگار به او توهینی شده باشد فورا فریاد زنان می گوید :"نه ! این خط ها همیشه با من اند...اصلا برای این
، این چنین متولد شده اند که همیشه باشند." و کمی آن طرف تر صدایی آرام و خونسرد و به ظاهر منطقی با لحنی جدی و محکم زمزمه می کند :"آری عزیزم...آری...و این زندگی ست !!!" و من نمی دانم...در آینه خود را نگاه می کنم و چیزی که می بینم چقدر به یک آدم آهنی شباهت دارد...آدم آهنی ای که هر روز دقیقا همان کارهایی را انجام می دهد که برایش برنامه ریزی شده...!!! و آرام با خودم می گویم شاید روزی روزنامه ای در صفحه ی حوادث خود این تیتر را چاپ کند "دخترکی دچار روزمرگی شد و مرد !" بی گمان آن "روز" یکی از همان لباس های زشتش را بر تن کرده !!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 16:55 توسط فرنوش
|