|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
حالا هم خیلی شاکیم !!! تو هم حوصله ی غر نداری نخون ! هه ! تهدیدم می کنی اگه خودم نباشم و نوشته هام با قبل فرق کنه نمی خونی ؟؟؟! باشه ! ولی می دونی...الآن اصلا حالشو ندارم خودمو درگیر این کنم که خودم باشم...فعلا فقط می خوام دااد بزنم ! همیین ! می خوام سر این آدمای نفهم داد بزنم ! می خوام سر تو !!! آره سر تو که....داد بزنم !! می خوام سر خودم ! سر دلم ! سر اون فکر وا موندم ! سر خدا هم داد بزنم !
می خوام سر این ملت داد بزنم بگم :"چشای کورتونو وا کنین لا مصبا !!!"
می خوام سر تو داد بزنم بگم :"یه کم هم منو بیبن ! یه کم هم حل شو ! یه کم آسون شو ! یه کم آدم باش ! یه کم نزدیکتر...نه نه ! شاید هم دورتر که ریزتر ببینمت ! آخه بی انصاف از این فاصله هیچیت معلوم نیس جز هیکل گندت که عین غول واستاده بالا سر من ! بعد می گی چرا ازم می ترسی ! خوب ترس هم داره ! زیادی گنده ای لعنتی ! حداقل واسه دل کوچیک من ! شاید هم من زیادی گنده می بینمت ! آخه خیلی نزدیکی ! خیلی به من نزدیکی !!! و این متاسفانه گناه تو نیست....!!! گناه منه که موجود گنده می خوام ، گناه منه که نزدیک دوست دارم ، گناه منه که..........!!!" ااااااه !!!بیخیال ! اصلا همش تقصیر منه ! راست می گی ! تو که گناهی نداشتی و نداری...تو داشتی راتو می رفتی ، داشتی زندگیتو می کردی . آره ! تقصیر منه ! از اول هم تقصیر من بود...بیخیال... واسه تو خیلی حرف دارم که سرت داد بزنم ، ولی...!!!
می خوام سر خودم داااااد بزنم بگم :" بسه دیگه ! چرا خسته نمی شی از دیدن !!؟ چرا ارضا نمی شی ؟؟؟ دیگه دنبال چی هستی ؟؟؟ بس نیست ؟؟؟ می خوای از اینکه هستی دیوونه تر شی ؟؟؟! از این که هستی داغون تر شی !؟؟ بسه دیگه لعنتی ! داری خسته ام می کنی...داری خستم می کنی....!!!"
من می خوااااااااام سر این دل صاب مرده دااااااد بزنم بگم :"چته لعنتی ؟؟؟ چته که اینقدر داد می زنی ؟؟؟ چرا خفه نمی شی ؟؟؟ داری کرم می کنی !!! داری دیوونم میکنی ! آخه منگل ! آدم هر چی ببینه که نباید بخواد !اگر هم بخواد که نباید داد بزنه که هم گوش خودشو کر کنه هم اطرافیان رو !!!...هه ! ولی آخه تو که این چیزا حالیت نیست که ! تو اصلا شعور نداری...اصلا منطق نداری...! کارت همینه ! خواستن واسه همیشه و همیشه ! فقط بلدی بخوای از اینجا تا بی نهایت ! فکر اینم نمی کنی که من بدبخت چه جوری باید از پس این همه خواسته بر بیام !!!!...."
می خواااااااام داااااااد بزنم !!! می خوام سر این ذهن وا مونده دااااد بزنم بگم : " آخه نامرد ! این که دیگه ریاضی و فیزیک نیس که بخوای حلش کنی ! این که دیگه لغت زبان نیست که حفظش کنی ! دست ور دار تو هم ! خستم کردی همش ۰-۱-۰-۱-۰-۱۰-۰-۱-۱....تا بی نهایت !!! همش کد گذاری ! همش صفر و یک ! همش تجزیه و تحلیل ! بسه دیگه ! چرا فکر می کنی همه کار از دست تو بر می یاد ؟ چرا فکر می کنی همه چیزو می تونی بفهمی ؟؟؟ چرا نمی ذاری لحظه ای واسه خودم زندگی کنم ! واسه دلم ! چرا همش منطقتو به رخم می کشی !؟ چرا همش زمان و کمیت های وابسته بهشو سرم داد می زنی ؟؟؟! بسه ! راحتم بذار ! می خوام فقط ببینم ! فقط ببینم !..."
من می خواااااااام داااااااد بزنم ! می خوام سر خدا داد بزنم بگم : " آخه خدا جون ! الهی من قربونت برم ! چی می تونم بهت بگم ؟؟؟! مگه تقصیر تو ؟؟؟ چی بگم خدا ؟؟؟ واسه هرکی شاخ باشم می دونی واسه تو نمی تونم باشم ! ولی بذار داد بزنم ! بذار داااااد بزنم بگم آخه چرا ؟؟؟ چرا به من این همه نعمت دادی ؟؟؟! چرا منو این همه دوست داری ؟؟؟ چرا اذیتم می کنی ؟ چرا این همه چیز یادم دادی که حالا ندونم چی کار کنم ؟؟؟ اگه فقط یه کار بلد بودم ! می دوستم که تمام عمر باید همون کارو بکنم ولی حالا...! آخه من از کجا بدونم کی باید چی کار کنم ؟؟؟ تو که این همه خوب و بد یادم دادی من از کجا بدونم...آآآآآآآخ خداااااا !!! به خدا من هنوز خیلی کوچیکم ! به خدا من هم آدمم ! مثه آدمای دیگه ! یه چیزایی می بینم ، یه چیزای می خوام ، یه چیزایی نیاز دارم ، یه چیزایی توقع دارم ، یه چیزایی حقمه...چرا یادم دادی از اینا بگذرم ؟؟! تو می دوونی سختمه ! چرا یادم دادی که بعد شرمندت بشم ؟؟ چرا یادم دادی که بعد اگه کوتاهی کردم یکی توم دااااد بزنه که "لعنت به تو که ناشکری !!!" آآآه خدایا ! چرا این همه چیز بهم دادی که از پس شکرش بر نیام ؟؟؟! چرااا ؟؟؟! چرا نذاشتی مثه بقیه باشم ؟! مثه آدمای دیگه...خوشبخت باشم ؟؟! نگو که اونا خوشبخت نیستن !!...چون هستن ! در نوع خودشون خوشبختن ! یه کار بلدن و همش همون کارو می کنن و این دنیاشونه ! کاری هم به کار هیچ کس و هیچ چیز ندارن!...ولی من ! می دونی که با این اوصاف ممکنه هیچ وقت نتونم خوشبخت شم !!!هوم ؟؟ چون نه شانس زندگی مثه آدمای عادی رو داشتم نه تونستم مثه آدمای غیر عادی خوشبخت باشم!!!...آآآآآآآآخ خدایا ! تو که این همه چیز یادم دادی ! تو بگو با این دلی که حرفشو توم داااد می زنه ! با این ذهنی که دایم می خواد از همه چی سر در بیاره ، با این وجودت که تو تنم جا گذاشتی که بالا سرم واستاده و یه میلیمتر خطامو به روم می یاره و سرم داد می زنه ، چه کنم ؟؟؟! تو بگو دلم وقتی می خواد چی جوابشو بدم ! روحم وقتی حرصش می گیره ، وقتی دردش می گیره چی کارش کنم ؟؟ تنم وقتی درد می گیره چی جوری بهش بگم "هیییییس ! ببین چه خوبه ! چه قشنگه ! چه خوب بزرگ می شی ! آروم باش !" ذهنم وقتی چیزیو نمی فهمه چطور بفمونم بهش که همه چیز فهمیدنی نیس گاهی باید حس کرد !؟ تو بگو چطور به دلم بگم نخواد ؟ به تنم بگم نیاز نداشته باشه ؟ به روحم بگم درگیر نشه ؟! به ذهنم بگم هیسس ! بذار یه بار هم حسم بگه ، تصمیم بگیره ! تو بگو چطور به خودم بگم که آدم نباش !!!!! تا نباشی در بند...تا نباشی در خون...تا نباشی در عشق....
تو بگو...یادم بده...سراپا گوشم....!