تبليغاتX
"خدا یکتاست"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
می نویسم...بعد از مدتها دوباره می نویسم . خیلی وقت می شه هیچی ننوشتم ، خیلی ها پرسیدن "فرنوش! چرا دیگه نمی نویسی؟"...چون ذهنم خالی بود...خالی از هر چیزی که ارزش نوشتن داشته باشه . خب من فکر می کنم شما که وقت میذارین و می یاین اینجا حرفای منو بخونین ، یه جورایی هم انتظار دارین در قبال وقتی که گذاشتین چیز ارزشمندی به دست بیارین . بنابراین سعی می کنم وقتی بنویسم که حس کنم پیام ارزشمندی برای انتقال به شما دارم که اگه غیر از این باشه وقت خودم و شما رو تلف کردم و این به نظر من یه گناه بزرگه !

خب...اینجا نوشته که آخرین پستم برمی گرده به اردیبهشت ۸۶ ! از اون موقع خیلی می گذره ، و تو این مدت کلی اتفاق افتاده ، کلی چیزای جدید یاد گرفتم گاهی از آدمای جدید ، کلی تجربه کسب کردم بعضی ارزشمند و بعضی...!؟ ، کلی بزرگ شدم ! و شاید خیلی چیزا رو هم از دست دادم !!!؟

حالا شدم یه دختر ۱۸ ساله ی احتمالا" تا چند وقت دیگه دانشجو !...هه ! نمی دونم چرا خندم می گیره وقتی می خوام این کلمه رو به خودم نسبت بدم !؟ و باید بگم که این دختر ۱۸ ساله ی دانسجو احتمالا" دیگه یه نمه با اون فرنوشی که قبلا" بوده فرق داره ! تجربه هایی کسب کردم که شاید خیلی چیزامو ازم گرفته...گاهی حتی چیزایی که روزی بهشون می بالیدم و می گفتم :"این منم!" خب در عوض چیزایی رو هم بهم داده که هنوز وقت نکردم تو ذهنم طبقه بندی و ارزشگذاری شون کنم ! هنوز نمی تونم تشخیص بدم چیزایی که به دست آوردم خوبن یا بد ؟! بهتر از قبل اند یا...؟! گاهی می گم مهم نیست...مهم اینه که نو و جدیده...ولی...واقعا" می شه به این سادگی ازش گذشت ؟؟! من هنوز نمی دونم چیزایی که به دست آوردم ارزش اینو دارن که باز هم بهشون ببالم و بگم :"هی بچه ها ! رفقا ! آدما ! این منم ! فرنوش الله وردی نیک !"(و این اسم رو هم به من نسبت بدین تا با بقیه قاطی نشم!) نمی دونم تو شخصیت من می گنجه یا....؟!

مممم...خب نه ! حالا که فکر می کنم می بینم ذهنم همچین هم خالی نیست . اتفاقا" پره...شاید خیلی پرتر از همیشه ! فقط یه کم پراکنده !...با یه عالمه تفکرات جدید که هنوز نمی دونم جاشون کجای ذهن منه ، اصلا" نمی دونم تو ذهن من جایی دارن یا نه !؟ ، حتی این هم نمی دونم که آیا واقعا:" این تفکرات ساخته ی ذهن منه یا...؟؟! فقط یه چیز رو خوب می دونم ، اون هم این که این کلاس شولوغ و پولوغ ذهنم بدجوری به یه مبصز نیز داره تا دوباره همه رو بشونه سر جاشون ، اسم "بد"ها و "خوب" ها رو بنویسه و تحویل خانم معلم بده تا عبرتی بشه واسه دیگران !...فقط نمی دونم توی این کلاس شولوغ پولوغ با این همه شاگرد زرنگ و این همه شاگرد تنبل ، کی شایسته ی مبصر شدنه ، کی می تونه کلاس رو بهتر اداره کنه ؟!...اعتقاداتم ، منطقم ، تجربیاتم ، احساسات و عواطفم ، شعور و فهمم ، وجدانم ، الگوهام ، خلاقیتم یا....؟؟؟؟؟؟؟؟!اصلا" شاید هم چند تا کلاسشون کردم...آره ! جمعیت این کلاس از حد نصاب بیشتره...باید یه فکر دیگه بکنم ! یه فکر جدید !...شاید چند تا کلاس و واسه هر کلاس یه مبصر جداگانه !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:48  توسط فرنوش  |