|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
نیرو ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بینش ده
تا تفاوت این دو را بدانم
مرا فهم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند...
"سلام
امروز که این نامه رو می خونی سالگرد روز تولد توست . تویی که تمام وجودم از توه . تویی که خونت توی رگهام جاریه . تویی که با تمام وجودم می ستایمت . و امروز که به گذشته نگاه می کنم چیزهایی رو می بینم که روزی بزرگترین بخش زندگیمو تشکیل می داد و امروز به نظرم احمقانست و می دونم که این روال پیش می ره تا زمان مرگم ولی از اون چه که کردم پشیمون نیستم چون معتقدم که اون چیزا زمانی بزرگترین بخش زندگی من بودن !...نگاه که می کنم چیزایی رو می بینم که گاهی چقدر ما رو از هم دور کرده و رابطه ی قشنگی رو که همیشه برام قابل احترام بوده به ظاهر زشت و بد کرده...چیزایی رو می بینم که تو گفتی از من و من به هیچ وجه اون آدم نبودم...نمی دونم شاید هم بودم ولی هیچ وقت تو دلم این نبود ، هیچ وقت اینو نخواستم . و شنیدن اون حرفا برای من ، منی که تمتم وجودم پر شده بود از انرژی برای شاد کردن ، منی که هیچ وقت حتی راضی به شکستن دل آدمایی نبودم که اصلا نمی شناختمشون ، سخت ترین کار دنیا بود .
خیلی وقت ها منو منع کردی از کارا و چیزایی که با تمام وجود می خواستمشون و من می فهمیدم که تو بی دلیل این کارا رو نمی کنی ، من فهمیدم که از سر عشقه (آدمی همواره کسی را که دوست می دارد ، می آزارد . "شل سیلوراستاین") ناراحت می شدم چون اون چیزا رو با تمام وجودم می خواستم ! گاهی قهر می کردم و تو فکر می کردی به خاطر انجام ندادن اون کارا باهات قهر کردم ولی اون کارا همیشه بود و من هیچ وقت غصه ی انجام ندادن اون کارا رو نخوردم ، قهر من سر چیزایی بود که دیگه تکرار نمی شد ، چیزایی که تو ذهن تو حک می شد و برای تغییر دادنش فقط خدا می دونه که من چه کارایی کردم و نشد ، من غصه ی اونا رو می خوردم نه رصد و تولد و انجمن نجوم و همهیش و...!!! ترس من از فکرایی بود که از ذهن تو می گذشت و من به هیچ وجه اون آدم نبودم . منی که هر وقت از این دنیا و آدمای توش نا امید می شدم ، وقتی به تو فکر می کردم احساس آرامش و امنیت می کردم ، برام از صد تا فحش بدتر بود که تو فکر کنی که من ازت بدم می یاد یا حوصلتو ندارم یا نمی خوام باهات باشم یا....!!!
و امروز که این حرفا رو برات می نویسم روزیه که دیگه واقعا خسته شدم از این محبت هایی که گاهی به زیبایی ابراز می شه و گاهی در قالب دعوا و منع کردن ، از این حرف ها و گوشه کنایه هایی که نه تنها ما رو بلکه هممون رو داره از هم دور می کنه ، از این که هیچ وقت نتونستم نه تنها به تو بلکه به هیچ کس بفهمونم که من کیم و برای چی اینجام !
امروز من پرم از انتقادهایی که همه از من کردند ، انتقاد از صفاتی که هیچ وقت در وجودم نبود و مکن نمی دونم برای پاک کردن صفاتی که در وجودم نیست ولی در ذهن مردم هست دیگه چی کار باید می کردم که نکردم !؟ و امروز من بالاتر از هر چیز به این نیاز دارم که کسی منو اون جوری که هستم بشناسه و می دونم که این تنها نیاز من نیست ، نیاز تو و همه ی آدمای این دنیاست . من همیشه تمام تلاسمو کردم که آدما رو اون جوری که هستن بشناسم و جتی گاهی برای شستن گناه اونا جلو خودم واستادم و گفتم نه تو دلش چیزی نیست ! من تو رو می شناسم مادرم و بر این باورم که تو زیباترین مجودی هستی که خدا آفریده و در این شک ندارم .
شاید بزرگترین مشکل ما اینه که من از محدودیت بیزارم و تو به دلایلی مجکم و قابل احترام منو از خیلی چیزا محروم می کنی ، چیزایی که متاسفانه من عاشقشونم ! با این حال از همون خدای بالای سرت هم که بپرسی بهت می گه که روزی چند هزار بار به خاطر داشتن همچین خانواده ای شکرش کردم . ازش که بپرسی بهت می گه که در تمام شرایط با تمام وجودم عاشقت بودم حتی اون موقعی که اخمام تو هم بود و تو اتاقم نشسته بود ، در رو به روی همه بسته بودم و به رصدی فکر می کردم که همه رفتن و من نرفتم ! ازش که بپرسی بهت می گه که از زمانی که خودم رو شناختم تمتم تلاشم این بوده که اونی باشم که تو بپسندی که تو بهم افتخار کنی . چون می دونستم فکر قشنگت اونقدر سختی کشیده که دیگه واسه من و کارای اعصاب خورد کنم جایی نداره .
از یک ماه پیش خیلی دنبال کادویی گشتم که شایسته ی تقدیم کردن به تو باشه ولی توی بازار هیچی جز یه تیکه پارچه و یه شیشه عطر خوش بو و نهایتا یه انگشتر طلایی رنگ نبود و من سعی می کردم چیزی فراتر از این ها رو بهت بدم ، چیزی که جسم نداره ولی اونقدر بزرگه که تمام جهان هستی رو در بر می گیره ، چیزی که ظاهر نداره ولی اونقدر قشنگه که زشت ترین آدمای دنیا رو از پا در می یاره ، چیزی که تو قلب کوچیک من جا نمی شه ولی مطمینم تو قلب بزرگ تو جا برای تحرک داره...مادرم تمام عشق و احساسم تا ابد تقدیم تو باد..."
" دوستدار همیشگیت ،فرنوش"
۲۰/۴/۱۳۸۵
"تولد و مرگ اجتناب ناپذیر است ، فاصله ی این دو را زندگی کنیم..."