|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
چه همه حرف...چه همه حرف كه تو دلم هست و نمي دونم چي جوري بايد بريزمشون بيرون !؟ چه همه حرفايي كه تو دلم هست و چقدر واژه ها براي بيانشون محدود و عاجزند . گاهي بعضي هاشونو به زور سوار چند تا كلمه مي شن و مي چسبند به اين صفحه و گاهي تو گلوي من گير مي كنن و هر چي هم به مغزم فشار مي يارم نمي تونم واژه هايي براشون پيدا كنم كه بشه مفهومشونو رسوند و چقدر بده ! چقدر اين زبان لعنتي با فرهنگ كغات محدودش عذابم مي ده !
چه همه "چرا ؟"...چه همه "چرا؟" كه تو ذهنم هست و مي خوام كه يكي بهشون جواب بده...چرا گاهي اعصاب آدما به هم ميريزه ؟ چرا گاهي دلمون مي گيره ؟ چرا گاهي حوصله ي همديگه رو نداريم ؟ چرا گاهي براي اين كه فقط يه قدم از بقيه جلوتر باشيم چامونو رو سر اين و اون مي ذاريم ؟ چرا وقتي همممون مي دونيم با چه چيزايي مي تونيم همديگه رو شاد كنيم & باز هم از هم دريغشون مي كنيم ؟ چرا ما كه هممون مي دونيم كه به هم نياز داريم & باز هم از هم فاصله مي گيريم ؟ چرا با اين كه هممون سعي مي كنيم كه بهترين باشيم & باز هم هيچ كدوممون اون يكي رو قبول نداره ؟ چرا ما كه هممون از خوبي و زيبايي حرف مي رنيم و از بدي هاي همديگه انتقاد مي كنيم & باز هم گاهي خودمون همون بدي ها رو در حق يكي ديگه انجام ميديم ؟چرا اين قدر خودمونو با هم غريبه مي دونيم ؟ چرا سعي نمي كنيم همديگه رو درك كنيم ؟ چرا هميشه بدي هاي همديگه رو مي بينيم ؟ چرا هيچ وقت ياد نميگيريم قدر چيزايي كه داريم رو بدونيم ؟ چرا هميشه دنبال مقصريم ؟و...چرا و چرا و چراهاي ديگه اي كه اگه بخوام بگم حالاحالاها بايد بگم !
چه همه آرزو...چه همه آرزوهاي بزرگ و كوچيكي كه تودل هر كدوم از ماها هست و فكرمونو مشغول خودش كرده...دلم مي خواست همه با هم دوست بودن & دلم مي خواست تعداد دوستام بي نهايت مي بود & دلم مي خواست مي دونستم هر كدوم از اين آدمايي كه هر روز تو كوچه و خيابون و اين ور اون ور مي بينيم و خيلي ساده هم در موردشون قضاوت مي كنيم كه " اونو نگا ! از اون بچه مثبتاست ها !" & " اينو ببين بهش مي ياد از اون بچه پولداراي مغرور باشه " و... & چه زندگي هايي دارن & چه بدبختي هايي & چه دلخوشي هايي & چه اعتقاداتي & چه آرزوهايي & چه گذشته اي و... . ولي وقتي تو خيابون راه مي ري همه يه طوري نگات مي كنن انگار از فضا اومدي !؟ همه هم كه فقط منتظر يه آتو اند كه به هم ديگه بپرن و پاچه ي همو بگيرن & نمي دونم چرا همه اين قدر عصبي شدن و همه چيزو سخت مي گيرن ؟! فقط خدا نكنه كه تو خيابون تنت نا غافل بخوره به يه كسي...اولش كه يه نگاه عاقل اندر سفيه نثارت مي كنه و بعدش هم كه " ايشك ! خانم جلوتو نگا كن ! "....ولي من دلم مي خواد وقتي مي رم تو خيابون به همه نگاه كنم & به آدما كه دارن زندگيشونو مي چزخونن & به آدمايي كه از كناذت رد مي شن و فقط خدا مي دونه كه هر كدومشون مقصدشون كجاست و واسه چي مي رن اونجا & دلم مي خواد آدما برام حرف بزنن & دلم مي خواد با آدما حرف بزنم & بگم & بخندم & دلم مي خواد به همشون بگم كه مي تونن چقدر موجودات دوست داشتني اي باشند & دلم مي خواد بهشون بگم كه بابا به خدا نبايد اينقدر به خودمونو ديگران سخت بگيريم & زندگي خيلي قشنگ تر از اين حرفاس ! فقط بايد بخوايم كه قشنگي هاشو ببينيم . يه بنده خدايي حرف قشنگي زد...يه لحظه چشاتو ببند و تصور كن داري پرواز مي كني & رفتي اون بالا تو آسمونا و از اون بالا داري همه چيزو مي بيني & آدما رو كه مشغول زندگيشونند با همه ي مشكلاتي كه پيش روشونه & با همه ي بدبختي ها و خوشبختي هاشون & بعضيا كه شادن و بعضيا كه عمگين...از اون بالا همه ي آدما رو نزديك به هم مي بيني همون آدمايي كه رو زمين گاهي فرسنگ ها از هم فاصله دارن...حالا برو يه كم بالاتر & تا اون جا كه زمينو اندازه ي يه توپ ببيني & ماهواره هايي كه دور مدارش دارن مي چرخن و خورشيد و نه تا سياره ي ديگه كه از اينجا احتمالا فقط پنج تاش ديده مي شه...خب باز هم مي ريم بالاتر تا اونجا كه كهكشان راه شيري مي شه اندازه ي يه مورچه...اووووه نكنه اومديم تو لونه مورچه ها ؟! خب حالا ببين از اينجا كه هستيم همه ي كهكشانا توي مشتت جا مي شه...يادت مي ياد روي زمين به چيزايي فكر مي كردي ؟ حالا با خودت فكر كن مت با همه تشكيلات و دك و پزمون & با اين همه دبدبه و كبكبمون توي اين دنيا چي هستيم ؟ چي حساب مي شيم ؟ اصلا حساب مي شيم ؟ چقدر اين دنيا رو اشغال كرديم ؟ هيچي...كل آدماي زمين هم هيچي و كهكشانمون كه يه مورچه ي اين دنيا حساب مي شه...حالا ديگه برات جالب مي شه كه بدوني خدا داره تون بالا چي مي بينه ؟! چي جوري در آن واحد حواسش به اين همه كهكشاني كه درونشون پر شده از چيزايي كه ما حتي از نصفشون هم خبر نداريم ؟! و اين كه اصلا چه احساسي نسبت به تك تك ما داره ؟ (چند تا صفر بايد بعد از مميز قرار بگيره تا جايي رو كه ما تو اين دنيا اشغال كرديم نشون بده ؟ اون وقت گاهي ما مي زنيم بي گناه خيلي ها رو مي كشيم چون حس مي كنيم جاي ما رو تو دنياي به اين بزرگي تنگ مي كنن !!!؟)
خب برگرديم سر جاي اولمون...كجا بوديم ؟...آهان ! داشتيم تو خيابون راه مي رفتيم...حالا ديگه وقتي كسي بهم تنه مي زنه و بر مي گرده و يه نگاه عاقل اندر سفيه بهم مي كنه & خندم مي گيره !...مردم چه چيزايي رو جدي مي گيرن !...از اون بالا چقدر همه چيز كوچيك بود ! اونقدر چيزاي بزرگ تر از مسايل به ظاهر مهم دنياي كوچيك ما بود كه اصلا... اونوقت چرا ما انتظار داريم وقتي يه چيزي از خدا مي خوايم همون فرداش بهمون بده ؟؟؟
چه همه تفاوت...چه همه تفاوت كه بين ما آدماست...يكي بدبختيش اينه كه صبح تا شب داره جون مي كنه ولي باز هم شب يه لقمه نون نداره بذاره دهن بچش يكي هم مثل من و شما با يه خيال راحت و يه دل سير نشسته پشت يه كامپيوترو غمش اينه كه تا 5 مين ديگه وقت اينترنتش تموم مي شه و حرفش نصفه كاره مي مونه ! يكي دغدغش اينه كه چطوري مامان بابايي كه شايد داشته باشه رو شاد كنه و يكي هم مثه خيلي از ماها دغدغش اينه كه دوست پسرش باهاش قهره يا چي جوري مي شه مخ دختر خوشگل همسايه رو زد ! يكي از اين ناراحته كه ماميش نذاشته بره پارتي دوستش يكي هم از اين ناراحته كه ننش پول كافي واسه شهريه ي مدرسه ي خواهرش نداره ! يكي از اين كه يكي مثه من يه روزي يه لباس كهنمو ببخشم بهش & شادترين روز دنيا رو داره و يكي هم ديگه به اون جايي رسيده كه بزرگترين چيزاي دنيا هم ديگه شادش نمي كنن چون هر وقت هر چي كه خواسته تا 2دقيقه بعدش تو خونشون بوده!...خلاصه...چه همه چيزاي بي ارزشي كه ما الكي بهشون بها مي ديم و به خاطرشون حرص مي خوريم يا خوشحال مي شيم و چه همه چيزاي مهمي كه نسبت بهشون بي توجهيم...!!!
بعد از يه غيبت كبري دوباره سلام !
خب تو اين مدت كه نبودم & تولدم هم گذشت...حالا ديگه يه سال بزرگتر شدم & به قول بعضي ها خانم شدم & منو اينجوري نگا نكنين بابا ناسلامتي 17 سالم تموم شد و رفتم تو 18 سال . هميشه فكر مي كردم آدمايي كه 18 سالشونه خيلي بزرگند !!! ولي حالا مي بينم نه بابا اووووه حالا كو تا بزرگي !؟ شايد هم بزرگ شدم و نمي خوام باور كنم چون دنياي آدم بزرگا رو نمي دوستم چون بزرگ بودن هزار جور بدبختي داره & بزرگ كه باشي ديگه نمي توني شيطوني كني & نمي توني زياد ورجه وورجه كني و ار در و ديفال بالا بري و تو سر و كله ي اينو اون بزني و به عبارتي ديگه نمي توني اون جوري كه مي خواي باشي يا اون جوري كه مي خواي شادي كني چون ديگه مثلا خانم شديم و مثه بقيه ي خانما بايد سنگين رنگين باشيم & بزرگ كه باشي حتي ديگه اشتباه هم نمي توني بكني اگه تا قبل از اين هر كاري كه مي كردي با يه "بچست & نمي فهمه & شما ببخشيد !" سر و ته قضيه هم مي يومد حالا ديگه از اين خبرا نيست ! و ايجور مي شه كه همون آدماي قبلي بزرگ مي شن و بايد بزرگانه زفتار كنن در حالي كه تا وقت پيريشون هم اون شور و شوق بچگي توجودشون هست تا همون موقع هم گاهي دلشون مي خواد اشتباه كنن & خراب كاري كنن & بلند بلند گريه كنن & اين ور و اون ور دنبال هم بدون ولي... جالبه كه اين محدوديت رو هم خودمون به وجود آورديم & انگار خودمون يه جورايي مي خوايم كه با هم رودرواسي داشته باشيم !!! نمي دونم چراي گاهي اينقدر همه چيز رو واسه خودمون سخت مي كنيم ؟؟!
داشتم به كمد عروسكام نگا مي كردم...و تازه الآنه كه احساس مي كنم يه چند وقتيه چقدر نسبت به عروسكام و خاطره هاشون بي توجه شدم . يادش به خير عجب دوراني بود...گاهي اصلا باورم نمي شه كه يه موقعي تمام ذهنم پر شده بود از اين كه بزرگترين باربي دنيا رو داشته باشم يا اين كه چرا سحر باهام قهره ؟يا چرا امين مباشري به مهسا مي گه چاقالو ؟ كي مي شه كه اون عروسك خوشگله ي تو ويترين مال من بشه ؟ كي دوباري مي ريم مهد كودك تا با بچه ها از خاله اعظم خمير بازي ياد بگيريم ؟ كي مي شه كه فرنود دوچرخه مو درست كنه تا دوباره با آرمين مسابقه بدم و بهش ثابت كنم كه دخترا مثه موش نيستند & مثه خرگوش نيستن & دخترا هم اگه بخوان مي تونن شير باشن مثه شمشير باشن !؟ و... چقدر آرزوهامون قشنگ و دست يافتني بود & چقدر غصه همون كوچيك بود و شاديمون كه بي نهايت بود & چقدر راحت از ته دل گريه مي كرديم و اون چيزي رو كه مي خواستيم با تمام وجود جيغ مي زديم & چقدر راحت به عم ها و بدبختي هاي دنياي آدم بزرگا بي توجه بوديم...اصلا نمي ديدميشون...توي دنياي كوچيك خودمون بين يه مشت توپ و ماشين و عروسك و آرزو و دوست و كارتن و عشق گم مي شديم و براي پيدا كردنمون فقط بايد يكي پا توي اون دنيا مي ذاشت تا بفهمه تقصير بي توجهي ما نيست كه گم مي شيم...كه اين هم عير ممكن بود چون سردر دنياي ما نوشته بود " ورود آدم بزرگا ممنوع ! " همونطوري كه آلآن براي ما ممنوعه !!!
بگذريم...روز 28 ارديبهشت يه لحظه برگشتم و به پشت سرم نگاه كردم و فقط خدا مي دونه كه چيا ديدم !...نميدونم شايد يه جاده ي ناهموار كه معلوم بود يه رهگذر بيشتر نداشته و هر از گاهي گوشه و كنارش چيزايي رو مي ديدي كه انگار رهگذرش يادش رفته بود وقتي از اون جا رد مي شه اونا رو هم ورداره ! جاده اي كه پر از اتفاق بود & پر از خاطره...اتفاقاي خوب & اتفاقاي بد...بد ؟؟؟ نمي دونم شايد هم بد نه ! شايد بي انصافي باشه اگه بگيم اتفاقاي بد چون شايد اگه خيلي از همون اتفاقاي به ظاهر بد نمي افتاد من الآن اينجا نبودم و اين چيزا رو نمي نوشتم . شايد همون اتفاقاي خوب و بد بوده كه من رو به خيلي جاها رسونده و خيلي چيزا بهم ياد داده ولي چون تو دراز مدت بوده هيچ وقت حسشون نكردم . پشت سرمو كه نگاه مي كردم ديدم كه بزرگ شدم & دارم بزرگ مي شم & ديدم كه قبلا چقدر سطح فكرم پايين بوده & چقدر ديدم محدود بوده & چقدر دنيام كوچيك بوده & دغدغه ها و غصه هام كوچيك بوده وحالا...حالا انگار همه چي با من بزرگ شده...عم و غصه هام & دغدغه هام & دنيام و... . حالا ديگه دغدغم اينه كه چطور مي شه دل همه رو شاد كرد ؟ غصه ام اينه كه چرا فلاني ناراحته ؟ آرزوم اينه كه يه روز آرزوي همه ي آدماي دنيا برآورده بشه و واسه يه لحظه هم كه شده همه بخندن و از ته دل هم بخندن و دنيام كه ديگه حتي تو ذهن خودم هم نمي گنجه !!! و اينا همش شايد پيامد هاي همون اتفاقاي خوب و بدي بود كه افتاد و ما لعنتشون كرديم و گفتيم شومند ولي خدا مي دونست داره چي كار مي كنه...داشت بزرگترين درساي دنيا رو بهمون ياد مي داد و ما نه تنها به خاطر اين ازش تشكر نكرديم بلكه گاهي نا شكري هم كرديم & كفر هم گفتيم...و حالا مي فهمم كه هنوز چقدر كوچيكم براي اين كه حكمت خدا رو بفهمم و هنوز چقدر راه دارم تا بزرگ شدن... . هي ! در رو وا كنين بچه ها به خدا من اونقدرا هم بزرگ نيستم !!!