تبليغاتX
"خدا یکتاست"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
نمي دونم چرا وقتي مي خواستم پست قبلي رو بفرستم اين قدر دو دل بودم كه بفرستم يا نه ؟! يه جورايي انگار خجالت مي كشيدم از اين كه كسي اون حرفا رو بخونه ! حالا چرا ؟ نمي دونم !!! ...خودم هم نمي دونم چرا وقتي مي خوام بگم عاشق خدام خجالت مي كشم ولي وقتي مي خوام سحر و معصومه و آدما رو به فحش بكشم ، خجالت نمي كشم !!!؟

جدا چرا ما آدما اینجوری اییم ؟ اگه قرار باشه خوبی های یکیو بگیم جونمون بالا می یاد ولی اگه قرار باشه عیب و ایراداشو به رخش بکشیم خیلی راحت تو روش وا می ستیمو می گیم ! اگه قرار باشه به کسی بگیم دوست دارم لپامون سرخ می شه ولی خدا نکنه که بخوایم به کسی بگیم که ازش بدمون می یاد... خلاصه همیشه انجام دادن کارای بد برامون آسون تره تا کارای خوب !!
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه اول،
كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان،
جهان را با همه زيبايي و زشتي،
به روي يكدگر ويرانه مي كردم.
….
عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان، ديگري پوشيده از صد جامه رنگين
زمين و آسمان را
واژگون، مستانه مي كردم.

عجب صبري خدا دارد!
اگر من جاي او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپاي وجود بي وفا معشوق را،
پروانه مي كردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:17  توسط فرنوش  | 

--دردتو ؟ آره می دونم چیه . آخه هر کی ندونه من که می دونم چته ! عاشق شدی ! اون هم عاشق چه کسی . خب آخه دختر ! آدم لقمه اندازه ی دهن خودش بر می داره ! نه جدی ، حالا از شوخی گذشته می دونی مشکل تو چیه ؟ مشکلت اینه که خیلی بزرگتر از دهنت می خوای حرف بزنی و عمل کنی واسه همین هم همیشه کم می یاری و تازه همون چیزای ساده و ابتدایی رو هم با هم قاطی می کنی و خلاصه آخرش فاتحه ی همه چیزو می خونی !

--می دونی چیه ؟ حس می کنم دیگه هیچ چیزی تو این دنیا برام ارزش نداره ، دیگه از هیچی مثل قبلنا لذت نمی برم ، حس می کنم دیگه هیچ وابستگی ای به این دنیا ندارم . دیگه واسه هیچ چیزش ذوق و شوق ندارم ، دیگه نه خنده هاشو می خوام ، نه خوشی هاشو ، نه اینترنتشو ، نه رصدشو و نه هیچ چیز دیگشو ! واسه این که حس می کنم همشون چرته ، همشون تموم می شه و من یه چیزی می خوام که نا محدود باشه و هیچ وقت تموم نشه میخوام برم یه جایی که خوبی ها و زیبایی هاش نا محدود باشه ! شاید واسه همینه که اینقدر میل به مردن دارم !! اصلا راستشو بخوای یه چند وقتیه یه کسی تو زندگیم پا گذاشته واسه همینه که این همه به هم ریختم ....چی ؟ اسم ؟ آره داره ، تا دلت بخواد اسم داره ولی من صداش می کنم خدا ! اه اون جوری نگام نکن ! آره بابا عاشق خدا شدم و دارم از عشقش دیوونه می شم چون من در برابر اون هیچی نیستم ، چون از نظر اون من اصلا هیچی نیستم چون اون اینقدر سرش شولوغه و اونقدر طرفدارای بهتر از من داره که من بین اون آدما گم می شم ! هر چی هم سعی می کنم بهترین باشم ، باز هم وقتی به جلو نگاه می کنم می کنم میبینم هنوز از خیلیا عقبم !! اون حتی جواب حرفام هم نمی ده که لااقل بدونم نطرش درمورد من چیه ؟ خب می دونم که من در حدی نیستم که بتونم صدای اونو بشنوم و یا حرفاشو بفهمم ولی آخه...آخه من تو این دنیا با همهی زبونا کنار اومدم ، همشونو همچین دست و پا شکسته می فهمم ولی این بار باید به طور رسمی اعلام کنم که کم آوردم ! هر چی گوش می کنم باز هم اون جوری که باید و شاید نمی فهمم ، من زبون ستاره ها رو فهمیدم ، با ماه حرف زدم ، از دختا حرف شیدم ، به خاطره های کویر و بیابون گوش کردم ولی ... (هیسس ! گوش کن ! ... دیدی چقدر صدا می یاد از دور و بر ولی هیچ کدون اون صدایی که من دنبالشم نیست !)

--باز شروع کردی به شر و ور گفتن ؟ فکر می کردم این فقط تخصص تیمور باشه ! بابا دو دقیقه تنهات گذاشتما ! ببینم با این حرفات می تونی آبروی منو ببری یا نه ؟! آخه من چی بگم به تو ؟ بعد می گی تو منو محدود می کنی !دوست داری همه بگن دیوونست ؟ آره ؟ آخه چرا حرف چرت می زنی ؟ یعنی چی که همه چی تموم می شه ؟ خب مگه فراره که تموم نشه ؟ مثی که تو اصلا حالیت نیست کجایی ها عمو ! اینجا دنیاست نه بهشت ! تو هم یه فرنوش ناقابلی نه پیامبر خدا که بتونی صدای خدا رو بشنوی تازه همون پیامبرش هم صدای خدا رو نشنید ... تو هم صدای خدا رو می شنوی فقط هنوز همین قدر شعور نداری که صدای همون ستاره ها و دریا و درخت و جنگل و بیابون همون صدای خداست ! و خدا هم داره با رفتار دیگران نظرشو در مورد تو می گه ! و تو تا حالا اینو نمی دونستی ؟...واقعا که بچه ای ! خب مهم نیست حالا که می دونی ساکت باش و گوش کن...هییسسس...!!!

--اوووه چه همه صدا از کجا بفهمم کدومشه ؟

--همشون ! حالا هیچی نگو و فقط گوش کن...و این یعنی زندگی !!! دیدی چه راحت می شه همه چیزو عوض کرد ؟ زندگی رو قشنگ دید یا .... صداهای ماشنینا رو شنید یا صدای خدا رو.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 21:25  توسط فرنوش  |