|
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
|
عید ؟ آره عید هم خوش گذشت ، اونقدر خوش گذشت که من هر شب آرزو می کردم بمیرم تا فرداهایی نیاد که ببینم دوباره باید برم مدرسه ولی خب ظاهرا هنوز یه اون جایی نرسیدم که لیاقت اینو داشته باشم که خدا آرزوهامو برآورده کنه چون هنوز زندم ، مدرسه ها هم دوباره باز شدن و ما هم مثل همیشه می ریم مدرسه ، چیزی عوض نشده ، قصه هنوز هم همونه ... به طور مزمن مدرسه رفتن !!! در عمل اونقدرا هم اسفن ناک نیست ... با بچه ها می گیم ، می خندیم ، خل بازی در می یاریم ، و درسا و معلما و امتحانا که مثه همیشه رو مخن ! با این حال آرزو نمی کنم عید دوباره برگرده چون اگه برگرده هم باز دوباره می ره ، بازم تموم می شه پس بر گشتنش هم فایده ای نداره !
گاهی با خودم می گم خب که چی ؟ حالا مثلا خوش گذشتن یا نگذشتن چه تاثیری توی زندگی من می ذاره ؟ جز اینه که همهی اون روزا تبدیل شدن به خاطره و حالا همشون گیر کردن توی تقویمای توی جیب منو تو ! بعد گاهی که به تقویم جیبیت سر می رنی تازه یادت می یاد که ..... ااا سحر یادته ؟ معصومه تو چی ؟ یادتونه ؟ ۱۲ آوریل ، شب یوری ، ما کنفرانس داشتیم ... عجب شبی بود ... به نظرمون چه روز بزرگی بود ... از یه هفته قبلش استرس داشتیم ... ولی حتی ۲۰ دقیقه هم طول نکشید که همه چیز تموم شد ، همه اون استرسا و اون همه شور و حال قبلی تو وجودمون خاموش شد و شب ... شب که اومدیم خونه از اون روز بزرگ فقط یه شاخه گل مونده بود که هنوز هم گوشه ی آیینه ی منه !
خب چی شد ؟ حاضرم شرط ببندم هیچ کدوم از اون آدمایی که اون شب اونجا حاضر بودن ، الآن دیگه اصلا یادشون هم نمی یاد که یه روز ما براشون چه حرفایی زدیم ... حالا دیگه حتی خودمون هم نیاز داریم به این که یکی یادمون بندازه که گویا یا روزی به یه دردایی می خوردیم ، یه روزی قدرت و شهامت اینو پیدا کردیم که جلوی اون همه آدم واستیم و از شگفتی های آسمون حرف بزنیم ... اون هم یه عالمه ادم بزرگ ...!!!
و خیلی روزای دیگه که الآن فقط خاطره هاشون مونده و من گاهی چقدر دلم می خواد که یکی باشه تا با هم از اون روزا یاد کنیم و گاهی چقدر دلم می خواد که بزنم تو دهن اون کسی که از اون روزا یاد می کنه !!!