تبليغاتX
"خدا یکتاست"
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدا هیشکس نبود...
کفش هایم کو ؟

چه کسی بود صدا زد : فرنوش ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ .

مادرم در خواب است و فرشاد و فرنود و شاید همه ی مردم شهر .

شب اسفند به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد .

بوی هجرت می آید : بالش من پر آواز پر چلچله هاست .

باید امشب بروم .

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست ،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند .

یک نفر باز صدا زد : فرنوش !

کفش هایم کو ؟؟؟

.................................................................

خب با اجازتون من فردا عازم مشهدم و متاسفانه موقع عید اینجا نیستم که عید رو به همتون تبریک بگم واسه همین از همین الآن می گم تبریک تبریک ! امیدوارم که سال خوبی باشه واسه ی همتون ، سر شار از خوشی و شادی و موفقیت و سلامتی و.... خلاصه امیدوارم که این بهاری که داره می یاد تا ما یه برگ دیگه از تقویمو ورق بزنیم آعازی باشه برای این که از این به بعد همیشه پیروزی هاتونو ببینیم و..... و خیلی آرزوهای دیگه که واسه همتون توی دلم هست و اگه بخوام بنویسم فکر نکنم تو این وبلاگ بگنجه . پس فعلا تا یه سال دیگه خدافظی خدافظی

خداوندا تو آفریننده ی لبخند ، این پدیده ی زیبا هستی ، آن را جاودانه بر لبان ما قرار بده ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 13:26  توسط فرنوش  | 

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ، ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبختی بنگرم ...

دیشب که بالا پشت بوم بودم باز هم همون آرزوی قدیمی به سراغم اومد که ای کاش من هم ستاره بودم ... تو تاریکی های شب می سوختم و روشنایی می بخشیدم !

خب شما بگین من باید به کی بگم ؟ واسه ستاره شدن باید از کی اجازه بگیرم ؟... خب اون بالا قلمروی ستاره هاست پس قاعدتا باید از اونا اجازه بگیرم ... خب بگو جبار ، بگو پروین ، بگو سگ بزرگ ، بگو ارابه ران ، شماها بگین چی می شد اگه من هم یه ستاره از ستاره های آسمون بودم ؟ جای شما رو تنگ می کردم ؟ مگه نه این که اون بالا اینقدر جا هست که با هیچی نمی شه پرش کرد ؟ پس چرا نه ؟ ها ؟ چرا نه ؟ ... قول می دم می رفتم اون دور دورا ، اون قدر دور که از رو زمین اصلا دیده هم نشم ، می شدم یکی از ستاره های کلب اکبر یا نه می شدم یه رشته از موهای آندرومدا یا یکی از ستاره های خوشه ی پروین یا هر چیز دیگه ای ... کاش حداقل مثل تو قصه ها و افسانه ها خدا منو هم برای این که عبرتی بشم برای دیگران واسه ی همیشه توی آسمون قرار می داد (حتی اگه اون بالا مثل آندرومدا(زنی در زنجیر) منو به زنجیر هم می بستن باز هم قانع بودم)... کاش کاش کاش ، کاش یه شهاب بودم یا هیچ وقت وارد زمین نمی شدم و همون جا تو فضا می موندم و یا اگه قرار بود به زمین بیام قبل از این که به زمین برسم جو زمین منو می سوزند...و هزار تا کاش دیگه که همیشه به زبون اومده و هیچ وقت... ولی اینا همش حرفه ، همش رویاست و چقدر همین حرفش هم برای من لذت بخشه و چقدر سخته که بعد از این همه خیال بافی و رویاهای قشنگ قشنگ چشم وا کنی و دور و ورت حصارای پشت بومو ببینی و نردبومی که از اون آویزونه...و این تنها راهیه که تو داری ...راه برگشت ! پس کو این سهراب که من ازش بپرسم که چرا هیچ نردبومی نیست که منو ببره به بام ملکوت ؟)ژ(نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت...) خب البته من که عشق نیستم اگه نه شاید یه راهی برام بود .

چقدر شب زود می گذره...چقدر زود صبح می شه...دیگه فدرا صبح از این همه ستاره خبری نیست ، فردا صبح دوباره چشماتو وا می کنی و یه آسمون سفید و بی رنگ و گچی رو بالا سرت می بینی...دیگه از اون همه نقطه های سفید و اون همه نقش و نگار خبری نیست (صبح خواهد شد و به این کاسه ی غربت آسمان هجرت خواهد کرد...) فردا صبح دوباره یه نفر می یاد بالا سرت و اونقدر صدات می کنه که باز هم خودتو در مقابلش عاجز می بینی و....خلاصه دوباره همون آش و همون کاسه (زندگی تر شدن پی در پی ، زندگی آبتنی کردن در حوضچه ی اکنون است ، رخت ها را بکنیم ، آب در یک قدمیست...)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 18:48  توسط فرنوش  | 

اوووووف اونقدر هممون غرق افكار خودمون شديم كه ديگه جدا همه چيزو فراموش كرديم ، همه چيزو با هم قاطي كرديم . هممون بين يه مشت حرف ، يه مشت كلمه ، يه مشت قانون مسخره كه 4 نفر ديگه زحمتشو كشيدن و بهش رسيدن ، بين يه مشت عدد ، يه مشت فرمول كي مي خوايم همه چيزو باهاشون توجيح كنيم ، يه مشت شكلاي در هم بر هم....چيزايي كه عملا مال دنياي ما نيست ، شايد فقط مال ذهن ما باشه و ما چرا بايد توي ذهنمون خودمون زندگي كنيم اون هم وقتي كه خدامون دنياي به اين بزرگي براي زندگي كردنومن خلق كرده ؟ آيا اين چيزايي كه توي ذهنمونه و هر روز به طريقي سعي مي كنیم كه اونا رو پرورش بديم علمه ؟ آيا اينا ميتونه زيبايي هاي اين دنيا رو به من بياموزه ؟ مگه نه اين كه خداي من بعد از افرينش اين همه زيبايي به من چشم داد تا اين زيبايي ها رو بيبنم ، عقل داد تا نشانه هاشونو درك كنم و بياموزم و قلب داد تا ايمان بياريم و بهشون عشق بورزيم و دست و پايي كه براي سپاس گزاري كردن از خالقشونه ؟ آيا چشم من با ديدن سختي سنگ با لمس سختي اون نمي تونه به جامد بودنش پي ببره ؟ آيا حس سوزش افتاب ظهر تابستون نمي تونه گرم بودن خورشيد رو به من يد بده ؟ آيا پرتوهاي نوري كه هر روز در هر جايي دارم حسشون مي كنم و مي بينمشون و بي اعتنا از كنارشون رد مي شم نمي تونه جواب اون همه معادله هاي روي كاغذ من باشه ؟ آيا توي يه كلاس نشستن و به حرفاي كسي گوش دادن كه نميدوني كه واقعا خودش از حرفايي كه مي زنه سر در مياره يا نه مي تونه دنيا رو به من بشناسونه ؟ ميتونه عظمت و زيبايي و نظم و عشق و...به من نشون بده ؟ به من ياد بده ؟

هر روز صبح يه نفر مي ياد بالا سرت ، يه آدم مهربون و صبور كه تا وقتي از خواب بيدار نشي بالا سرت وامي سته و با هزار ترفند سعي مي كنه تو رو از رخت خوابت بكشه بيرون و بالاخره مجبور مي شي تسليمش شي و از جات بلند شي و وقتي هنوز صبحانتو كامل نخوردي يكي مي ياد دم خونه و اونقدر در مي زنه تا مجبور شي جوابشو بدي و بعد از اون....بعد از اون همه چيز ديگه خودش اتفاق مي يفته ! پاهات می کشوننت دنبال خودشون ، اتوبوس می برت ، صندلی می شونت ، چشات می بینه ، گوشات می شنوه ، دستات می نویسه ، مغزت خدا می دونه چه بهش اتفاقی براش میفته و قلبت هم که اصلا مهم نیست چی بهش می گذره !

بعد وقتی شب می شه و زیر یه سقف پر ستاره می شینی و با خدت فکر می کنی و سعی می کنی یه نتیجه ی مفید از روزهای گذشتت بگیری به این می رسی که همش و در هر روزت فقط یه عالمه حرف ، یه عالمه صدا ، یه عالمه تصویر بوده که از ذهنت می گذره و تو هیچی از هیچ کدومشون سر در نمی یاری .بعد یه نگاه به بالا سرت می ندازی  و می بینی که شاید دیگه تنها حرفی که می فهمی حرف این ستاره هاست . بعد تلاش می کنی که باهاشون حرف بزنی و تازه می فهمی که اونا چقدر ازت دورند و تو برای این کار چقدر کوچیک و ناتوانی و این که چقدر بده که نمی تونی برای شنیدن حرفاشون بهشون نزدیک شی . هر شب هر جا رو نگاه کنی هستن...بالا، چپ ، راست و پایین ....پایین که من نشستم و نگاهم به اون بالاست و یه عالمه آدمای دیگه که .....!!؟؟

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه- پی کمیاب ترین نارون روی زمین فقه می خواند .

چیزهایی هم هست ، لحظه های پر اوج (مثلا فرنوشی را دیدم آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت .

و شبی از شب ها مردی از من پرسید تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟؟؟)

.........................................................................................................

باید کتاب را بست .

باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد ، گل را نگاه کرد ، الهام را شنید .

باید دوید تا ته بودن .

باید به بوی خاک فنا رفت .

باید به ملتقای درخت و خدا رسید .

باید نشست نزدیک انبساط ، جایی میان بی خودی و کشف .

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 22:5  توسط فرنوش  | 

 شاید مشکل زیبایی رو ندیدن به این برگرده که کلا ما آدما هیچ وقت قدر اون چیزی رو که داریم در همون زمانی که داریم نمی دونیم و تازه زمانی ارزش اون چیز رو و زیبایی اون چیز رو درک می کنیم که اونو از دست میدیم شاید مثل آدمای زاهدان که تا قبل از رفتن به تهران هیچ وقت سرشونو بالا نمی برن و نمی فهمن چه نعمت بزرگی دارند (اینجا که من هستم آسمان خوشه ی کهکشان می آویزد ، کو چشمی آرزومند ؟؟؟؟؟؟؟!)

و باز هم تازه می رسیم سر حرف سهراب که می گه :

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم ،

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد ،

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 21:22  توسط فرنوش  | 

يعد از معرفي فكر كنم بد نباشه يه كم هم در مورد دنيايي كه توش زندگي مي كنم حرف بزنم :

نمي دونم دنياي شما چه جوريه ؟ نمي دونم تا حالا اصلا به اين فكر كردين كه اون چيزي كه در اطرافتونه و شما رو از هر سو احاطه كرده چقدر مي تونه قشنگ باشه اگه شما بخواين ؟ نمي دونم اصلا تا حالا سعي كردين قشنگي هاشو ببينين يا نه ؟ البته نمي شه گفت زيبايي هاش چون به نظر من كه همش زيباييه ! خداي ما فقط زيبايي خلق كرده ، زشتي ها رو ما به وجود مي آريم ، ما آدما ! منتها مشكل ما آدما اينه كه بعد از اين همه سال زندگي ، با اين همه تجربه ، با اين همه پيشرفت هنوز نتونستيم به چشامون ياد بديم كه زيبايي ها هم ديدني اند فقط بايد بخواي كه ببينيشون . ما آدما با اين همه ادعاي روشن فكريمون ، با اين همه به اصطلاح علممون ، هنوز اونقدر سطح فكرمون پايينه ، اون قدر نفهميم ، اون قدر پيشرفت نكرديم كه هنوز كه هنوزه فكر مي كنيم زيبايي يعني سبزه ، جنگل ، دريا ، يعني يه باغ پر از گل يا يه هواي باروني يا نه يه كوه سنگيه خيلي بلند كه از بالاش بشه همه ي دنيا رو ديد يا شايد هم يه دماغ عمل شده با چشاي درشت و لباي غنچه و...هنوز اونقدر نفهميم كه نفهميديم يه بيابون بي آب و علف دم ظهر زير اون آفتابي كه عمود رو سرت مي تابه چقدر مي تونه زيبا باشه ، هنوز نفهميديم يه طوفان بزرگ كه همه چيزو از زمين جدا مي كنه چه نشانه ي قشنگي از قدرت و عظمت مي تونه باشه يا يه تيكه سنگ كوچيك كه روي زمين افتاده و به زحمت ديده مي شه و از اين ور به اون ور قل مي خوره و زير پاي ما له مي شه و اصلا صداش هم در نمي ياد چقدر قشنگ مي تونه سختي رو به ما ياد بده (ريگي از روي زمين برداريم ،وزن بودن را احساس كنيم) يا حتي يه كم آب كه روي زمين خشك يه كوير جمع شده (توري در آب بيندازيم و بگيريم طراوت را از آب) ،يه گل خر زهره ،به تپه ي خاكي كوچيك كه هيچ كس شايد لايق بالا رفتن ندونش و يا يه هواي گرم و خشك كه توان هر كاري رو ازت مي گيره ،يه آدم با قيافه اي زشت و كريه و...چقدر مي تونه قشنگ باشه و چه همه چيزايي هست كه مي تونه به ما نشون بده و ياد بده .(چه كسي مي گويد اسب حيوان نجيبي ست و كبوتر زيباست و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست ؟ گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد ؟ چشم ها را بايد شست...)هنوز هم كه هنوزه وقتي به يكي ميگي نمي ياين زاهدان ؟؟؟ مي گه بيايم زاهدان چي كار ؟ زاهدان كه چيزي نداره !...چيز ؟ اين چيز ها رو ماييم كه توي چشامون مي سازيم اگه بخوايم مي تونيم از زاهدان با همه ي به اصطلاح بي چيزيش لذت ببريم و اگه نخوايم ونيز و آبشار نيگارا و غيره و غيره هم نمي تونه ما رو به وجد بياره ! هي فرنوش با توام خوب گوش كردي من چي گفتم ؟ خب حالا بيا از امروز فقط زيباييها رو ببينيم فقط ! و تا جايي كه مي تونيم سعي كنيم كه خودمون هم زيبا باشيم از هر نظر...زيباي زوحي ،زيباي فكري ،زيباي جسمي ،زيبا در رفتار ،زیبا در گفتار ، زیبا در پندار و... پس زن بریم تا دیر نشده !

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم .

هیچ چشمی ، عاشقانه به زمین خیره نبود .

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد .

هیچ کسی زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:57  توسط فرنوش  | 

واسه اونا كه هنوز من براشون مجهولم  :

اهل زاهدانم

روزگارم بد نيست

تكه ناني دارم

خرده هوشي ، سر سوزن ذوقي

مادري دارم بهتر از برگ درخت

دوستاني بهتر از آب روان

و خدايي كه همين نزديكيست...لاي اين شب بوها ، پاي آن كاج بلند ، روي آگاهي آب ، روي قانون گياه

من مسلمانم

قبله هم يك گل سرخ ، جانمازم چشمه ، مهرم نور

دشت سجاده ي من ،

من وزو با تپش پنجره ها مي گيرم

در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف

سنگ از پشت نمازم پيداست

همه ي ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتي مي خوانم كه اذانش را باد گفته باشد ، سر گلدسته ي سرو

من نمازم را پي تكبيرة الاحرام علف مي خوانم ، پي قدقامت موج

كعبه ام بر لب آب ، كعبه ام زير اقاقي هاست 

 كعبه ام مثل نسيم مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر

حجرالاسود من روشني باغچه است

اهل زاهدانم ،

گاه گاهي وبلاگي مي سازم با بلاگ فا، مي نويسم براي شما

تا به آواز فرنوش جان كه در آن زندانيست ، دل تنهاييتان تازه شود

اهل زاهدانم

نسبم شايد برسد به گياهي در هند ، به سفالينه اي از خاك سيلك

نسبم شايد به زني فاحشه در شهر بخارا برسد

پدرم اينجاست

پدرم تدريس مي كند ، زبان هم مي آموزد ، زبان هم مي داند

خط خوبي هم دارد .

خانه ي ما در طرف سايه ي دانايي است

خانه ي ما جاي گره خوردن احساس و گياه ، نقطه ي برخورد نگاه و قفس و آينه است

خانه ي ما شايد قوسي از دايره ي سبز سعادت باشد .

تا آوريلي مي خواند سينه از ذوق شنيدن مي سوزد .

گاه تنهايي صورتش را به پس پنجره مي چسباند

فكر مي آيد ، دست در گردن حس مي اندازد ، فكر بازي مي كند

اهل زاهدانم اما شهر من زاهدان نيست

شهر من گم شده است

من با تاب ، من با تب ، هانه اي در طرف ديگر شهر ساخته ام

من در اين خانه به گم نامي نمناك علف نزديكم

من صداي تفس باغچه را مي شنوم و صداي ظلمت را وقتي از برگي ميريزد

و صداي سرفه ي روشني از پشت درهت ، عطسه ي آب از هر رخته ي سنگ ، چكچك چلچله از سقف بهار .

و صداي صاف باز و بسته شدن پنجره ي تنهايي و صداي پاك پوست انداختن مبهم عشق ، متراكم شدن ذوق پريدن در بال و ترك خوردن خودداري روح

من به آغاز زمين نزديكم ، نبض گل ها را مي گيرم ،

آشنا هستم با سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت .

روح من در جهت تازه ي اشيا جاي است

روح من كم سال است

روح من گاهي از شوق سرفه اش مي گيرد ،

روح من بيكار است ، قطره هاي باران را ،‌ درز آجرها را مي شمارد .

روح من گاهي مثل يك سنگ سر راه حقيقت دارد ...

(گزيده اي از اشعار سهراب سپهري با اندكي تلخيص و تصرف ! )

.......................................................................

اووووووه خيل خوب با با حوصله نداري نخون ، خوب چرا مي زني ؟ تازه تا همين جاش هم كلي خلاصش كردم ! اگه به من بود كه دلم مي خواست كل اشعار سهرابو بنويم ! حالا اينشا الله ريزه ريزه ، كم كم بقيش هم مي نويسم تا بعد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 20:51  توسط فرنوش  | 

من ؟ فرنوش ، این اسمیه که مادر و پدرم روی یه کاغذ نوشتن و اونو از بین چند تا اسم دیگه از لای قرآن بیرون کشیدن . الله وردی نیک هم فمیلیه که از پدرم بهم به ارث رسیده . نمی دونم شاید پدرای پدرم آدمای با خدا و نیکی بودند که این لقبو بهشون دادن ! و من....؟؟؟!(هنوز مونده تا آدم بشم !)==>> در کل می شه فرنوش الله وردی نیک یا به قول سحر همون "فرنوچ" خودمون ، این اسمیه که هر وقت کسی باهام کار داشته شنیدمش ، همیشه بالای برگه های امتحانیم دیدمش و از بچگی بارها و بارها توی گوشم تکرار شده .

از این اسم که بگذریم میرسیم به این که بعضیا می گن اون دختری که گاهی توی آیینه می بینمش هم منم (آخه هممون توی کتابای فیزیک و علوممون خوندیم که آیینه تصویر هر اون چه که جلوش قرار بگیره رو نشون می ده) با این حساب من فقط زمانی می تونم خودمو ببینم که جولوی اون واستم . گرچه همیشه آرزوم این بوده که واسه یه روز هم که شده از توی این پوسته ی گوشتیم بیرون بیام و خودمو اونجوری که همیشه دیگران می بینن بببینم ولی خب این قوانین فیزیک و ریاضی همیشه مزاحم آدمن ! همیشه یه مانع بزرگ رو در رسیدن به خواسته هات جولوت می ذارن !

باز از همه ی این ها هم که بگذریم می رسیم به این که من باید یه اعتراف کنم و اون هم اینه که تا اینجا هر چی گفتم دوروغ بوده چون من نه اون اسمم(فرنوش الله وردی نیک) و نه اون کسی که توی آیینه می بینمش ! شاید بپرسین خب بابا پس تو دیگه چه خری هستی ؟ چرا قضیه رو اینقدر می پیچونیش ؟ خب عین آدم بگو کی هستی دیگه ؟؟؟ خب اگه حولم نکنی بهت می گم که راستش این سوالیه که هنوز خودم هم جوابی براش پیدا نکردم ! خب من ، منم دیگه ! شاید یه تیکه از وجود خدا !(یه تیکه که شاید در اثر یه انفجار خیلی بزرگ شاید همون بیگ بنگ خودمون ازش جدا شدم و اگر نظریه ی جهان در حال انبساط غلط باشه دوباره یه روزی برمی گردم و جزیی از خدا می شم !)به هر حال من با اون دو تا(جسمم و اسمم) زندگی می کنم . اگه دیگران راست بگن و اونا واقعا من باشم ، باید بگم که من گاهی با خودم دعوام می شه ، گاهی عاشق خودم می شم ،  گاهی از خودم می ترسم ، گاهی حالم از خودم به هم می خوره و دلم می خواد خودمو مثه یه لباس کهنه و کثیف و بی ارزش پرت کنم تو رهت چرکا تا شسته بشه و تمیز بشه ، گاهی با خودم حرف می زنم ، گاهی خودمو تنها می ذارم ، گاهی از دست خودم ناراحت و عصبانی می شم ، گاهی خودمو گول می زنم ، گاهی به خودم امید می دم ، گاهی خودمو سرزنش می کنم ، گاهی با هم می خندیم ، گاهی با هم گریه می کنیم ، گاهی اون تنها کسم می شه و در آخر گاهی دلم می خواد سر به تن اون دختره ی تو آیینه نباشه !

در کل من اون چیزی نیستم که می بینین یا می شنوین یا فکر می کنین...من دیدنی نیستم ، شنیدنی نیستم ، درک کردنی هم نیستم .( گرچه گاهی دور و وریام به غلط وقتی که فرنوش(جسمم) پیششون نیست به من می گن که دلشون برام تنگ شده و وقتی که فرنوش(جسمم) پیششون هست عمی ندارن!) ولی آی جماعت ، آی تو که این همه دوری از من ، آی دور و وریام...من هستم ، همیشه هستم ، و همه جا هستم چون من تیکه ی کوچکی از وجود خدام (و شاید کوچیک ترین تیکش) . آمدم اینجا ، روی این زمین خاکی زیبا تا به همه بفهمونم که خدای من هم هست ، وجود داره ، همون طوری که من هستم ، آمدم اینجا که خوب باشم ، زیبا باشم همون طوری که خدای من بهترین و زیباترینه . پس باید و باید بر فرنوش و اون دختره ی توی آیینه و هر اون چه که سر راهم قرار داره غلبه کنم . باید !

من همینم . فقط همین ، دیدی زیاد هم سخت نبود ؟ تکرار کنی یاد می گیری !

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 19:47  توسط فرنوش  |