ما
فکر نمی کردم اینطور باشد . فکر می کردم من و جسمم از هم دور باشیم . لا اقل به اندازه ی یک "تن" . اما من و جسمم خیلی در هم آمیختیم !
و حسرتی...
این برف را
دیگر
سرِ باز ایستادن نیست ،
برفی که بر ابرو و موی ما می نشیند
تا در آستانه ی آیینه چنان در خویش نظر کنیم
که به وحشت
از بلندِ فریاد وارِ گُداری
به اعماق مغاک
نظر بردوزی .
باری
مگر آنش قطبی را
برافروزی .
که برق مهربان نگاهت
آفتاب را
بر پولاد خنجری می گشاید
که می باید
به دلیری
با درد بلند شبچراغیش
تاب آرم
به هنگامی که انعطاف قلب مرا
با سختی تیغه ی خویش
آزمونی می کند .
نه
تردیدی بر جای بِنمانده است
مگر قاطعیت وجود تو
کز سرانجام خویش
به تردیدم می افکند ،
که تو آن جرعه ی آبی
که غلامان
به کبوتران می نوشانند
از آن پیشتر
که خنجر
به گلوگاهشان نهند .
کجایی ؟ بشنو ! بشنو !
من از آن گونه با خویش به مهرم
که بمسل شدن را به جان می پذیرم
بس که پاک می خواند این آبِ پاکیزه که عطشانش
مانده ام !
بس که آزاد خواهم شد
از تکرار هجاهای همهمه
در کشاکش این جنگ بی شکوه !
و پاکیزگی این آب
با جان پر عطشم
کوچ را
همسفر خواهد شد .
و وجدان های بی رونق و خاموش قاضیان
که تنها تصویری از دغدغه ی عدالت بر آن کشیده اند
به خود بازم می نهند .
منم آری منم
که از این گونه تلخ می گریم
که اینک
زایش من
از پس دردی بیست ساله
در نگرانی این روز تفته
در دامان تو که اطمینان است و پذیرش است
که نوازش و بخشش است .
در نگرانی این لحظه ی یأس .
که سایه ها دراز می شوند
و شب با قدم های کوتاه
دره را می انبارد .
ای کاش که دست تو پذیرش نبود
نوازش نبود و
بخشش نبود
که این
همه
پیروزی حسرت است ،
باز آمدن همه بینایی هاست
به هنگامی که
آفتاب
سفر را
جاودانه
بار بسته است .
و دیری نخواهد گذشت
که چشم انداز
خاطره ای خواهد شد
و حسرتی
و دریغی .
که در این قفس جانوری هست
از نوازش دستانت برانگیخته ،
که از حرکت آرام این سیاهجامه ، مسافر
به خشمی حیوانی می خروشد .
با خشم و جدل زیستم .
و به هنگامی که قاضیان
اثبات آن را در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست
انسانیت را محکوم می کردند
و امیران
نمایش قدرت را
شمشیر بر گردن محکوم می زدند ،
محتضز را
سر بر زانوی خویش نهادم .
و به هنگامی که همگان من
عشق را در رویای زیستن
اصرار می کردند
من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ لنگان
از برابرم بگذرد ،
و اکنون
در آستانه ی ظلمت
زمان به ریشخند ایستاده است
تا منش از برابر بگذرم
و در سیاهی فرو شوم
به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته
آنجا که تو ایستاده ای .
من درد بوده ام همه
من درد بوده ام .
گفتی پوستواره ای
استوار به دردی ،
چونان طبل
خالی و فریادگر
[درون مرا
که خراشید
تام
تام از درد
بینبارد ؟]
و هر اندامم از شکنجه ی فسفرین درد
مشخص بود .
در تمامتِ بیداریِ خویش
هر نماد و نمود را
با احساس عمیق درد
دریافتم .
عشق آمد و دردم از جان گریخت
خود در آن دم که به خواب می رفتم .
آغاز از پایان آغاز شد .
تقدیر من است این همه ، یا سرنوشت تست
یا لعنتی است جاودانه ؟
که این فروکش درد
خود انگیزه ی دردی دیگر بود ،
که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی
که جنازه ی محبوس را
از زندان می بردند .
نگاه کن ، ای !
نگاه کن
که چگونه
فریاد خشم من از نگاهم شعله می کشد
چنان که پنداری
تندیسی عظیم
با ریه های پولادین خویش
نفس می کشد .
از کجا آمده ای
ای که می باید
اکنونت را
این چنین
به دردی تاریک کننده
غرقه کنی !
از کجا آمده ای ؟
و ملال در من جمع می آید
و کینه ای دم افزون
به شمار حلقه های زنجیرم ،
چون آب ها
راکد و تیره
که در ماندابی .
نفسِ خشم آگین مرا
تند و بریده
در آغوش می فشاری
و من احساس می کنم که رها می شوم
و عشق
مرگ رهایی بخشِ مرا
از تمامی تلخی ها
می آکند .
بهشت من جنگل شوکران هاست
و شهادت مرا پایانی نیست .
(گزیده ای از احمد شاملو در وصف احوالات این روزهایم .)
یاد زمستانی گرم...
و امروز من و روحم ، من و آن شکاف پر درد ، من و اندیشه هایم ، جایی در اتاق کوچک "من" تنها روحت را به تماشا نشسته ایم که تو مقدمه ای می مانی زمستان را که تمام سرمای اسفند در تو خلاصه می شود...من ِ بهاری از هرم ِ نفس هایت گرمم و شیره ی جانت است آنکه شکوفاییم می بخشد...
از تو...
خدا ! آغوشتو باز کن...
تا پیشانی در اندوه !
اوایل کوچک بود . یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد . آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد . حجمش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجمشان بزرگتر از دل می شود ، می ترسم . از چیزهایی که برای نگاه کردنشان-بس که بزرگ اند-باید فاصله بگیرم ، می ترسم . از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در "دوستت دارم" خلاصه کنم به شدت ترسیده ام . از حقارت خودم لجم گرفته است . از ناتوانی و کوچکی روحم . فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند اما نماند . به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت . آن قدر که من مقهور آن شدم . آنقدر که وسعتش از مرز های "دوست داشتن" فراتر رفت . آنقدر که دیگر از من فرمان نمی برد . آنقدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند . اکنون من با همه ی توانی که برایم باقی مانده است این متن را نقدیمت می کنم تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس می کنم رها شوم . تا این گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بپاشم روی این صفحه .
داشت شروع می شد که خفه اش کردم . درست وسط جمله بود که نقطه را گذاشتم . نمی خواستم کلام تمام شود . نمی خواستم جمله معنا پیدا کند . نیمه شب بود ، گمانم . ناگهان آمد . یا بهتر بگویم داشت می آمد که من یک گام پس رفتم . نقطه را گذاشتم و عقب کشیدم . نقطه را گذاشته بودم وسط کلمه . حتی فرصت تمام شدن کلمه را هم نداده بودم چه برسد به تمام شدن جمله . شاید روی دال یا بر قوس واو یا روی لبه ی دندانه ی سین . بس که با شتاب این کار را کرده بودم ، بس که می ترسیدم ، دست هام انگار مرتکب قتل شده باشند ، از هیجان و اضطراب می لرزید . انگار کسی را نیامده کشته بودم . دست هایم را گذاشته بودم روی گلویش و فشار داده بودم . وقتی داشت خفه می شد ، چیزی نگفت . تقلا نکرد . التماس نکرد . فقط نگاهم کرد . صبر کرد تا ذره ذره بمیرد و دست هام را آن قدر آنجا نگه داشتم تا چشم هام خیس شد . تا انگشتانم سست شد تا
حس کردم دارم سُر می خورم در چیزی که نمی دانم چیست . انگار در چیزی لزج و چسبناک . ذره ذره فرو ی رفتم . پایین و پایین تر . تا زانو . خودم می خواستم . شکایتی نبود . نمی خواستم آن قصه ی اهورایی باز تکرار شود . نمی خواستم سوار سر سره ای شوم که نتوانم میانه ی راه متوقف شوم . موج نیرومندی بود که می آمد و من دیگر خسته تر از آن بودم که در برابرش بایستم یا حتی به جایی یا کسی پناه ببرم . و این همه ، و شدت این موج ویرانگر به خاطر آن بود که او می دانست . یعنی می فهمید . و هیچ چیز و هیچ چیز و قسم می خورم هیچ چیز ، نه ! هیچ چیز مثل فهمیدنمرا در هم نمی کوبد . وقتی کسی ادراک نمی کند یا کم ادراک می کند ، من می توانم دانایی ام را هیولاوار بر او بگسترانم و از حیرت و بُهت و شگفتی اش کیف کنم . اما او می فهمید . او به شدت و با سادگی اعجازآوری همه چیز را می فهمید . آنقدر که گاهی روح مرا کنار دیوار می گذاشت و بعد با یک حرف ساده یا یک پرسش ، یا یک کلمه -که از آن پیدا بود عمق همه ی تقلاهای روح مرا فهمیده است- به آن شلیک می کرد . چند بار این کار را کرد و من هر بار می دیدم که روحم خم می شد و در خود مچاله می شد و می افتاد آنجا . پای دیوار . خوب می دانست جادوی مرا چطور با یک کلمه باطل کند . من دایم در کوچه های شیب دار و تنگِ معناهای سخت می دویدم و از نَفَس می افتادم و او اما تنها با گامی به من می رسید . گاهی برای گریز از او یا برای اثبات برتری ام با شتاب می رفتم . آنقدر با شتاب که همه ، بی گمان همه ، جا می ماندند . در تنگ ترین و شلوغ ترین کوچه ها به سرعت می دویدم اما وقتی به عقب نگاه می کردم ، بُهت زده می شدم :ایستاده بود درست پشت سرم . بی هیچ تقلایی . بی هیچ فشاری . باز فرو می رفتم . این بار تا سینه ، گمانم . اگر جلویش را نمی گرفتم ، اگر دستم را روی سینه اش نمی گذاشتم و جلویش را نمی گرفتم لابد می خواست تا آخرین سطر ، تا آخرین کلمه ی روحم ، جلو بیاید و آن را بخواند . از این که مبهم ترین و نگفتنی ترین و باکره ترین و پنهان ترین و پر معناترین و پاک ترین حرف ها را که با سلوک و وحشتناک روحی کشف کرده بودم به سادگی زدن ریشش یا مرتب کردنشان یا شانه کردنشان ، دچار چنان هیجان سُکرآوری می شدم که مستی هیچ باده ای نمی توانست کسی را این چنین مست کند . انگار آن بالا ایستاده بود و مرا که لای مشتی مفهوم گنگ و لغزنده دست و پا می زدم می پایید و من در برابرش ، در برابر دانایی اش ، در برابر فهمیدن هایش ، مثل کودکی بودم در برابر دریایی از ماشین ها در بزرگراهی بی انتها .
وحشت زده و نا توان و پر از بهت و حيرت و ترس . من هيچ گاه از زيبايي چهره اي يا چشمي يا نگاهي يا لبخندي ، اين چنين درمانده نمي شوم كه از زيبايي و شكوه و بزرگي و توانايي دانستن و فهمیدن روحی پیچیده و وسیع انگار در او شنا می کردم . نه آنچنان که در استخری حقیر که دایم سرتان بخورد به دیوارهای چهار طرفش یا پاهاتان برسد به کف کم عمقش . دریا بود انگار . می گفت بیا و من فرو می رفتم در او . می دویدم در او . انگار دیوار نداشت . انگار کف نداشت ، سقف نداشت . تُنگ تنگی نبود که ماهی روحتان مدام دیواره هایش را لمس کند . هرچه بود آب بود و امکان . امکان دویدن . پریدن . شنا کردن . جیغ کشیدن . ستایش کردن . سجده کردن . گریستن . و همین مرا بیشتر می هراساند . همه ی ترس من از این حقارت بود . از محاط شدن در کسی که پایانی نداشت . دست کم برای من نداشت . برای همین بود که نقطه را گذاشتم . وقتی نقطه را گذاشتم ، کنارم بود . تنها چند سانتی متری ام . در یکی از پیچ های تند که به سرعت می دویدم ، لحظه ای بی هوا برگشتم تا نگاهش کنم که دیدم با فهمش چنان مرا در کنج حقارت بار دانایی ام در هم کوبید که روحم مچاله شد . به زانو در آمد . گریست و نمی دانست او . این را نمی دید . نمی دانست به چه اتهامی چیزی نیامده باید بازگردد . همان جا بود که بی رحمانه نقطه را گذاشتم . و دوور شد . انگار مشقی نیمه تمام . یا سیبی کال . یا عشقی بی قاف . بی شین . بی نقطه .
حالا من دور خواهم شد . تا آنجا که از افق مکالمه ی نیرومند او در کسی یا چیزی پناه بگیرم . من دووور خواهم شد و باز فرو خواهم رفت و همه ی زیبایی های فهمیدن هایش را برای کسانی رها خواهم کرد که او را هرگز در نخواهند یافت . نه . هرگز در نخواهند یافت . حتی ذره ای . و خوب می دانم جز من ، جز این منِ از نفس افتاده ، هیچ روحی نمی تواند او را چنان که هست ، آن چنان که نیازی به تا کردن و کوچک کردن و مچاله کردنش نباشد ، ادراک کند . و این ، این گذاشتن ناگهانی نقطه در دل کلمه ، این سلاخی و کشتار کلمه ، پر معناترین و بزرگ ترین و غم بار ترین و غریب ترین و تلخ ترین و عمیق ترین تراژدی روح انسانی است . اکنون تا چشم ها فرو رفتم . نفسم را در سینه حبس کرده ام و منتظرم . دیگر چیزی باقی نمانده . شاید دقیقه ای . ثانیه ای . لحظه ای . اندکی درنگ . تنها اندکی . تنها اندکی درنگ کافی ست تا از پیشانی هم بگذرد . از پیشانی که گذشت دیگر تمام شده . آن موج نیرومند . آن حرف نیمه تمام . آن گلوله ها . آن تقابل نابرابر دو روح . و خیلی چیز های دیگر و همه چیز .
و دقیقا همین جا و دقیقا به همین دلیل نقطه را می گذارم . تا سر خط فاصله ای باقی ست نه چندان دراز اما برای گذر کردنش تنها باید سفر کنیم تا سر خط حرفی برای گفتن داشته باشیم .
"با تشکر فراوان ار آقای مصطفی مستور و کتاب قشنگشان "حکایت عشقی بی قاف ، بی شین ، بی نقطه" که این چنین استادانه احساساتم را در قالب کلمات ریختند . کاری که من هرگز در این چند سال نتوانستم به ثمر برسانم ."
