درد پیری
من دلم واسه آدم پیرا می سوزه ! واسه چروکای صورتشون . واسه موهای سفیدشون . دستای خشکشون . واسه تحلیل رفتنشون . واسه عینکی شدنشون . قرص خوردنشون . واسه خلاصه شدنشون . تنهاییِ عمیقشون . خستگی هاشون . اندوه های سالیانشون . من دلم می سوزه . نه از اون سوختنا که آدم برای یک نفر که از خودش پایین تر است می سوزد . یک جور سوختن که یک گوشت هنگامِ کباب شدن با آن رو به روست . سک جور سوختن که فقط یک جسم جزغاله شده تجربه کرده . من دلم کباب است . من دلم می میرد وقتی پیر شدنِ آدم ها را می بینم . دلم خاکستر می شود وقتی یک پدری با آن همه اُبُهت از تکنولوژیِ لپ تاپش سر در نمی آورد . وقتی یک مادری آنقدر حرص می خورد که نگرانِ سکته کردنش می شی . یا یک کسی که دوستش داری آنقدر دلتنگ می شود که دلش به تاپ تاپ می افتد . من توی هر لحظه که این ها را می بینم و نیم توانم کاری کنم کباب می شوم . می سوزم . دلم می خواهد یک گوشه ای پیدا می شد که من آنجا سرم را می گذاشتم و می مُردم . یک گوشه ای که از آنجا این چیزها پیدا نبود . مادر پدرها جوان بودند . جوان می ماندند . من از پیر شدن می ترسم . از دیدنِ پیر شدنِ آدم ها می ترسم . از تمام شدنِ آدم ها ، از تحلیل رفتنشان ، از نیست شدنشان می ترسم . آنقدر می ترسم که می خواهم بدوم بدوم بدوم بدوم بروم جلوی زمان را بگیرم . بردوم بروم جلوتر از همه ی این ها نیست بشوم . نباشم . نبینم . من اصلن دلم می خواست با همین آدم های پیری که کنارم هستند و عمیقن دوستشان می دارم پیر می شدم ، می مُردم . بخدا دلم می خواست . دلم همین را می خواهد . به خدا قسم اگر چنین می شد حسرتِ هیچ چیز هم به دلم نمی ماند . هیچ چیز از جوانی من را به شوق نمی آورد . هیچ چیزشحتی متاثرم هم نمی کند . ولی این پیرها چنان دلِ من را به درد می آورند . چنان روی یک شعله ی نمی دانم چندین درجه کبابش می کنند که دلم می خواهد تمام وجودِ چروکیده شان را ببوسم . اصلن برورم برایشان یک قالب طلا بیاورم و وجودشان را طلا بگیرم . یا همه شان را توی یک شیشه ی الکل می انداختم و برای همیشه کنار طاقچه نگه می داشتم . هیچی شون هم نمی شد . من دلم نمی خواهد کسی پیر باشد . دلم نمی خواهد پیر باشم . دلم نمی خواهد پیرها پیر باشند . اصلن اصلن اصلن . پس این دانشمندا چه غلطی می کنن ؟؟؟ چرا آن معجونِ جادویی کوفتی را کشف نمی کنند ؟؟؟ دانشمند اینقد خِنــــــــــــــــــــــــگ آخه ؟؟؟
آرشیوهای نوستالژی ساز
آرشیو داشتن چیز تخمی ای ست . آرشیو هرچه می خواهد باشد . اصلن آدم باید یک چیزی را در همان لحظه که خواست و اراده کرد داشته باشد بعد هم دیگر نداشته باشد . اصلن آن چیز برای همیشه برود به دَرَک . برود بمیرد . برود نباشد اصلن . هر چیزی برای یک وقتی ست . آرشیو داشتن همه ی چیزهایی را که برای یک وقتی بوده است برای همیــــــشه بودن نگه می دارد ؟ خب که چه ؟ نه واقعن که چه ؟ فکر میکنید خیلی قشنگ است آدم بنشیند آرشیو َش را باز کند و چیزهایی را که در یک روزی بوده اند مرور کند و این سان خود را به گا دهد ؟ نه واقعن فکر می کنید این قشنگ است ؟ لازم است اصلن ؟ همین که ما یک ذهنی داریم که به اندازه ی کافی همه چیز در خودش "همیشه" می کند کافی نیست ؟ لازم است حتمن یک آرشیو مادی هم وجود داشته باشد که به گا رفتنمان کامل شود ؟
همین من که این همه زرت و پرت می کنم در مورد آرشیو داشتن هنوز آنقدر کم عقل هستم که از همه چیز یک آرشیو درست می کنم . بگذارید برایتان بگویم...ممم...خب...ما اینجا یک آرشیو کامل از عکس ها از سالِ هزار و سیصد و فولان که دوربین داشتیم داریم . یک آرشیوِ کاملِ فیلم از سالِ هزار و نهصد و سی و فولان مثلن . و از این قبیل اند یک آرشیو کامل آهنگ ، نوشته ، اس ام اس و خلاصه هر چیزی که برای به گا دادنِ یک انسانِ بیست و چهار ساله لازم است . لذا ما هر شب می نشینیم یکی از این آرشیو ها را باز می کنیم و همراهش به گا می رویم . اینقدر هم خوب است این به گا رفتن . یک جوری ست که ارگاسم ندارد . فقط می سابَد آدم را...یعد یکهو می بینی که انقدر سابیده شدی که تمام شدی . نیستی دیگر .
حالا که صحبت از آرشیو شد بگذارید این را هم بگویم که دستِ بر قضا امروز یکی از آن روزهایی بود که به طورِ اتفاقی یکی از فولدر های کوفت را باز کردم و با یک صحنه ای از سه-چهار سالِ پیش مواجه شدم که آن سه چهار سالِ پیش اینگونه باهاش مواجه نشده بودم ! یک سری خط خطی های دستی در آن زمان...که همه ی کارکترها به نحوی در حالِ "فریـــــاد" زدن بودند ، یک سری متنِ چت های خصوصی حاویِ مقدارِ زیادی حقیقتِ تلخ که مثلِ اسید پاشیده شده بودند در صورتِ آن زمان َم ولی چنان تنم گرم بودم آن وخت ها که تا امروز سوزشش را اینچنین احساس نکرده بودم و در نهایت یک سری عکس از ساعدِ دست ِ خودم غرقِ در خووون !!! هِه ! می دانید ؟ من خنده ام می گیرد از بعضی چیزها . گاهی هم خجالتم می گیرد . یا نه اصلن شاید از فرط خجالت خنده ام می گیرد . این چیزها از آن چیز هاست . حالا مهم نیست که من الآن چه َم می گیرد از بعضی چیزها . چیزی که مهم است این که آن سه-چهار سالِ پیش یک سال هایی بود که معشوقِ من بود . یعنی وجود داشت . آدم وقتی معشوقش هست معمولن حالِ خوشی دارد . من اما آن سال ها یک حالی داشتم که نه آن سال ها نه این سال ها و نه هیچ سالِ دیگری نخواهم فهمید که چه حالی بود . ولی یک حالی بود ! یک حالی که کارهای وحشیانه ی حماقت بار و مهربانی های کسخلانه و بلاهت تا خرخره َم رسیده بود ! البته معشوقِ بنده از آن معشوق های واقعی و معمول نبود که فکر کنید همه چیز بر روال پیش برود و خیلی همه چیز اوکِی و این ها . خیر معشوقِ من یک روز بود . یک روز نبود . یک روز بود . بیشتر نبود . البته اگر بخوهیم عمیقن این مسئله را بررسی کنیم معشوقِ من هیچ وقت نبود . یک وَهمی بود که یک نفر آن سوی دنیا گاهی به بودنش دامن می زد و گاهی بودنش را ازم می گرفت . آدمِ ابله هم که عقل درست درمون ندارد طفلی ، می نشیند برای نبودنِ یک وَهم تا پنجِ صبح گریه می کند بعد هم هفتِ صبح پا می شود می رود دانشکده و در طول مسیر هم یک بار با آهنگِ "وان لَست گودبای" ِ آناتما خود را به گا می داد و به همین ترتیب عملِ گاییدنِ خود را تا شبِ بعد و روزِ بعدتر و شب های آتی و و و...ادامه می داد . بعد آخر هم یک آدمِ ابله می آمد و توهم َش را دوباره به او پس می داد ، او هم عینِ احمق ها باز می نشست برای بودنِ وَهمش جشن های کس خلانه می گرفت ! بعد من درست یادم نیست این داستانِ ساعد و تیغ کاتر کجای قضیه را می گرفت ولی خب این نشان می دهد که آدم تا چه اندازه می تواند کس خل باشد . یعنی به طورِ کلی گاهی بعضی چیزها نشان می دهد که آدم چقدر می تواند خطرناک و احمق باشد حتی در مقابلِ خودش . گاهی آدم یک کارهایی انجام می دهد که نه دلیلی برایش دارد نه توجیهی نه هیچی . صرفن انجام می دهد . که چی ؟ نمی دانم که چی . یعنی یادم نمی آید آن زمان که چی ؟ شاید این که آن زمان چقدر تحتِ تاثیر یک چیزی بوده است . آخر من کلن آدمِ تحتِ تاثیری هستم . در این حد که به عنوانِ مثال الآن اگر قبل از نوشتنِ این متن یک مطلب از شاهنامه می خواندم حتمن با لحنِ اساطیری می نوشتم اینا رو . یا یک مثالِ کوچکِ دیگرش وقتی است که من یک فیلمِ سینمایی دیدم . یعنی دیگه تا یک هفته نمی شود من را جمع کرد ها . حتی تا این حد که مثلن نشسته ام جلوی آیینه دارم خیلی شیک آرایش صورتم را پاک می کنم بعد یکهو می زنم زیرِ گریه که "فولانی نباید می مُرد...من باید جای او می مُردم..." نه که واقعن کسی مُرده باشد ها !!! نه ! صرفن فرنوش دارد نقش ِ یک مادری را بازی می کند که مثلن بچه اش را در یک سانحه ای از دست داده است . شوهرش هم دارد سعی می کند آرامش کند...بعد اتفاقاتِ بعدی ای که در اتاقِ من می افتد تا هنگامِ خواب همه مربوط به دیالوگ های این مادرِ بچه مُرده و شوهرش هست و شرایط زندگی و مشکلاتشان...مسخره به نظر می آید ، نه ؟؟؟ کُس خلانه است بیشتر ، نه ؟ بعـــله خب ولی نصفِ زندگی من در بازی کردنِ نقش های فیلمی در تصوراتم با دیالوگ هایی من درآوردی و کارکترهای مختلف می گذرد...و این چنین هم سرگرمم و هم آدم های مختلف بودن را تجربه می کنم و سرنوشت های متفاوت . حالا شما تصور کن من با این حالم وقتی مراسم اسکار را می بینم تا چند روز تحت تاثیرم . خلاصه آن روزها هم لابد تحت تاثیر بودم . همین قدر دیوانه وار که الآن تحت تاثیر چیزهایی که دوست دارم قرار می گیرم . و این تحت تاثیر بودن از همه چیز بدتر و از همه چیز لازم تر برای زندگی است...نتیجه ی اخلاقی اینکه خدا هیچ کس را بیش از اندازه تحت تاثیر قرار ندهد . اگر قرار داد قدرتِ کنترل کردنِ آن را هم بهش عطا بفرماید . الهی آمین .
همین من که این همه زرت و پرت می کنم در مورد آرشیو داشتن هنوز آنقدر کم عقل هستم که از همه چیز یک آرشیو درست می کنم . بگذارید برایتان بگویم...ممم...خب...ما اینجا یک آرشیو کامل از عکس ها از سالِ هزار و سیصد و فولان که دوربین داشتیم داریم . یک آرشیوِ کاملِ فیلم از سالِ هزار و نهصد و سی و فولان مثلن . و از این قبیل اند یک آرشیو کامل آهنگ ، نوشته ، اس ام اس و خلاصه هر چیزی که برای به گا دادنِ یک انسانِ بیست و چهار ساله لازم است . لذا ما هر شب می نشینیم یکی از این آرشیو ها را باز می کنیم و همراهش به گا می رویم . اینقدر هم خوب است این به گا رفتن . یک جوری ست که ارگاسم ندارد . فقط می سابَد آدم را...یعد یکهو می بینی که انقدر سابیده شدی که تمام شدی . نیستی دیگر .
حالا که صحبت از آرشیو شد بگذارید این را هم بگویم که دستِ بر قضا امروز یکی از آن روزهایی بود که به طورِ اتفاقی یکی از فولدر های کوفت را باز کردم و با یک صحنه ای از سه-چهار سالِ پیش مواجه شدم که آن سه چهار سالِ پیش اینگونه باهاش مواجه نشده بودم ! یک سری خط خطی های دستی در آن زمان...که همه ی کارکترها به نحوی در حالِ "فریـــــاد" زدن بودند ، یک سری متنِ چت های خصوصی حاویِ مقدارِ زیادی حقیقتِ تلخ که مثلِ اسید پاشیده شده بودند در صورتِ آن زمان َم ولی چنان تنم گرم بودم آن وخت ها که تا امروز سوزشش را اینچنین احساس نکرده بودم و در نهایت یک سری عکس از ساعدِ دست ِ خودم غرقِ در خووون !!! هِه ! می دانید ؟ من خنده ام می گیرد از بعضی چیزها . گاهی هم خجالتم می گیرد . یا نه اصلن شاید از فرط خجالت خنده ام می گیرد . این چیزها از آن چیز هاست . حالا مهم نیست که من الآن چه َم می گیرد از بعضی چیزها . چیزی که مهم است این که آن سه-چهار سالِ پیش یک سال هایی بود که معشوقِ من بود . یعنی وجود داشت . آدم وقتی معشوقش هست معمولن حالِ خوشی دارد . من اما آن سال ها یک حالی داشتم که نه آن سال ها نه این سال ها و نه هیچ سالِ دیگری نخواهم فهمید که چه حالی بود . ولی یک حالی بود ! یک حالی که کارهای وحشیانه ی حماقت بار و مهربانی های کسخلانه و بلاهت تا خرخره َم رسیده بود ! البته معشوقِ بنده از آن معشوق های واقعی و معمول نبود که فکر کنید همه چیز بر روال پیش برود و خیلی همه چیز اوکِی و این ها . خیر معشوقِ من یک روز بود . یک روز نبود . یک روز بود . بیشتر نبود . البته اگر بخوهیم عمیقن این مسئله را بررسی کنیم معشوقِ من هیچ وقت نبود . یک وَهمی بود که یک نفر آن سوی دنیا گاهی به بودنش دامن می زد و گاهی بودنش را ازم می گرفت . آدمِ ابله هم که عقل درست درمون ندارد طفلی ، می نشیند برای نبودنِ یک وَهم تا پنجِ صبح گریه می کند بعد هم هفتِ صبح پا می شود می رود دانشکده و در طول مسیر هم یک بار با آهنگِ "وان لَست گودبای" ِ آناتما خود را به گا می داد و به همین ترتیب عملِ گاییدنِ خود را تا شبِ بعد و روزِ بعدتر و شب های آتی و و و...ادامه می داد . بعد آخر هم یک آدمِ ابله می آمد و توهم َش را دوباره به او پس می داد ، او هم عینِ احمق ها باز می نشست برای بودنِ وَهمش جشن های کس خلانه می گرفت ! بعد من درست یادم نیست این داستانِ ساعد و تیغ کاتر کجای قضیه را می گرفت ولی خب این نشان می دهد که آدم تا چه اندازه می تواند کس خل باشد . یعنی به طورِ کلی گاهی بعضی چیزها نشان می دهد که آدم چقدر می تواند خطرناک و احمق باشد حتی در مقابلِ خودش . گاهی آدم یک کارهایی انجام می دهد که نه دلیلی برایش دارد نه توجیهی نه هیچی . صرفن انجام می دهد . که چی ؟ نمی دانم که چی . یعنی یادم نمی آید آن زمان که چی ؟ شاید این که آن زمان چقدر تحتِ تاثیر یک چیزی بوده است . آخر من کلن آدمِ تحتِ تاثیری هستم . در این حد که به عنوانِ مثال الآن اگر قبل از نوشتنِ این متن یک مطلب از شاهنامه می خواندم حتمن با لحنِ اساطیری می نوشتم اینا رو . یا یک مثالِ کوچکِ دیگرش وقتی است که من یک فیلمِ سینمایی دیدم . یعنی دیگه تا یک هفته نمی شود من را جمع کرد ها . حتی تا این حد که مثلن نشسته ام جلوی آیینه دارم خیلی شیک آرایش صورتم را پاک می کنم بعد یکهو می زنم زیرِ گریه که "فولانی نباید می مُرد...من باید جای او می مُردم..." نه که واقعن کسی مُرده باشد ها !!! نه ! صرفن فرنوش دارد نقش ِ یک مادری را بازی می کند که مثلن بچه اش را در یک سانحه ای از دست داده است . شوهرش هم دارد سعی می کند آرامش کند...بعد اتفاقاتِ بعدی ای که در اتاقِ من می افتد تا هنگامِ خواب همه مربوط به دیالوگ های این مادرِ بچه مُرده و شوهرش هست و شرایط زندگی و مشکلاتشان...مسخره به نظر می آید ، نه ؟؟؟ کُس خلانه است بیشتر ، نه ؟ بعـــله خب ولی نصفِ زندگی من در بازی کردنِ نقش های فیلمی در تصوراتم با دیالوگ هایی من درآوردی و کارکترهای مختلف می گذرد...و این چنین هم سرگرمم و هم آدم های مختلف بودن را تجربه می کنم و سرنوشت های متفاوت . حالا شما تصور کن من با این حالم وقتی مراسم اسکار را می بینم تا چند روز تحت تاثیرم . خلاصه آن روزها هم لابد تحت تاثیر بودم . همین قدر دیوانه وار که الآن تحت تاثیر چیزهایی که دوست دارم قرار می گیرم . و این تحت تاثیر بودن از همه چیز بدتر و از همه چیز لازم تر برای زندگی است...نتیجه ی اخلاقی اینکه خدا هیچ کس را بیش از اندازه تحت تاثیر قرار ندهد . اگر قرار داد قدرتِ کنترل کردنِ آن را هم بهش عطا بفرماید . الهی آمین .
حیوانک
اگه من یکی از این حیوون گوگولیای حَررررافی که تو انیمیشن ها هستن رو داشتم ، زندگی خیلی شکل و شمایلِ بهتری داشت . قطعن .
وسطِ کارام هِی میومد خرابکاری می کرد ، وِراجی می کرد...هِی هولش می دادم ، از خودم می روندمش ولی اون همین جور سِمِج دوسم می داشت ، هِی سعی می کرد با راهِ حل های مسخره ، به شیوه ی خودش مشکلاتِ منو حل کنه...بعد شبا که خسته و تنها می شدم ، می رف یه گوشه ی اتاقم همین جور مظلوم شب بخیر می گف پتوشو می کشید روش ، پشتشو می کرد بهم می خوابید . منم می رفتم زیرِ پتو...بعدِ یه ربع صداش می کردم می گفتم بیداری . همین جور از زیر پتو می گف اگه صدام نمی کردی الآن خواب بودم . بِش می گفتم بیا اینجا بخواب...برمی گشت نگام می کرد با ذوق می پرسید مطمئنی ؟ لبخندِ دوستانه ی مهربون می زدم می گفتم اوهوم . بیا . پتوشو بر می داش میومد کنار من می خوابید . هر دو دراز می کشیدیم رو به سقف . ستاره ها رو از پنجره نگاه می کردیم . صدای جیر جیرکا میومد . باهم حرف می زدیم حرف می زدیم حرف می زدیم اینقد حرف می زدیم تا کنارِ دستِ پشمالو و نرمش کم کم خوابم می برد....
وسطِ کارام هِی میومد خرابکاری می کرد ، وِراجی می کرد...هِی هولش می دادم ، از خودم می روندمش ولی اون همین جور سِمِج دوسم می داشت ، هِی سعی می کرد با راهِ حل های مسخره ، به شیوه ی خودش مشکلاتِ منو حل کنه...بعد شبا که خسته و تنها می شدم ، می رف یه گوشه ی اتاقم همین جور مظلوم شب بخیر می گف پتوشو می کشید روش ، پشتشو می کرد بهم می خوابید . منم می رفتم زیرِ پتو...بعدِ یه ربع صداش می کردم می گفتم بیداری . همین جور از زیر پتو می گف اگه صدام نمی کردی الآن خواب بودم . بِش می گفتم بیا اینجا بخواب...برمی گشت نگام می کرد با ذوق می پرسید مطمئنی ؟ لبخندِ دوستانه ی مهربون می زدم می گفتم اوهوم . بیا . پتوشو بر می داش میومد کنار من می خوابید . هر دو دراز می کشیدیم رو به سقف . ستاره ها رو از پنجره نگاه می کردیم . صدای جیر جیرکا میومد . باهم حرف می زدیم حرف می زدیم حرف می زدیم اینقد حرف می زدیم تا کنارِ دستِ پشمالو و نرمش کم کم خوابم می برد....
کووو انسان ؟
آدما چِـــشونه ؟؟ آدما مریضــَن ؟
سوالِ من از بشریت اینه الآن :|
-آدما نیستند . تخلیه کردن رفتن شهرشون...
سوالِ من از بشریت اینه الآن :|
-آدما نیستند . تخلیه کردن رفتن شهرشون...
ثبات
خیلی حیفِ که من نمی تونم دنیا رو تغییر بدم . خیلی هــــا ! کم نه .
اصن نمی دونین چه دردیه ها . همین الآن که دارم این واژه ها رو می نویسم تیر کشیدنشو توی اکثر نقاط عضلاتِ بدنم احساس می کنم بلاَخَص در نواحیِ سر و کمر...و بنده از همین جا در همین لحظه اعلام می کنم که امیدوارم هیچ وقت یک سازنده متوجه نشه که نمی تونه دنیا رو تغییر بده . هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت . حتی اگر واقعن نتونه تغییرش بده...
اصن نمی دونین چه دردیه ها . همین الآن که دارم این واژه ها رو می نویسم تیر کشیدنشو توی اکثر نقاط عضلاتِ بدنم احساس می کنم بلاَخَص در نواحیِ سر و کمر...و بنده از همین جا در همین لحظه اعلام می کنم که امیدوارم هیچ وقت یک سازنده متوجه نشه که نمی تونه دنیا رو تغییر بده . هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت . حتی اگر واقعن نتونه تغییرش بده...
پاسخ هیچ
من از این سنی که همه ی آدما شروع می کنن به عروس شدنت گیر بدن و پسرا شروع می کنن به یه چشمِ دیگه نگا کردن بهت خیلی بدم میاد . اصن بدم میاد کسی ازم خوشش بیاد . کسی که من دوسش ندارم و بهش فکر نکردم یعنی . من اینجور وقتا هَنگ می کنم خو ! من نمی فهمم جواب این آدما چیه ! آدمایی که از من خوششون اومده ، اومدن جوابشونو از من می خوان ولی جوابشون من نیستم . اَه ! دنیا عن است . دنیا باید اونقد شعور می داش که آدما رو تفکیک می کرد ، هرکیو جایی می ذاشت که بتونه جوابشو بگیره و کسی باشه که بتونه جوابشو بده . اَه
تو
یک "تو"یی هست در زندگیِ من . که از همون ابتدای زندگی...کِی بود که من فهمیدم کی َم دیگه ؟ از همون موقع نشسته روبه رویم ، یک چارپایه ی چوبیِ قهوه ای سوخته دارد . من را نگاه می کند . اصلن نشسته همانجا و چشم دوخته است به من . می دونی چن سال است ؟؟؟ بیست و سه-چهار ســـــــال ! در طبیعت بیست و سه-چهار سال زمانِ کافی ایست برای خشک شدنِ یک نگاه و افتادنش بر رویِ زمین و همینجووور قِل خوردنش تا پای جوووف...ولی خب اینجا طبیعت نیست . یا شاید هست . یا نیست . یا لاقل من آنقدر نمی دانم که بدانم اینجا طبیعت است یا نیست یا چی ؟ خلاصه "تو"ِ من هنوز زنده است . نَفَس دارد و نگاه می کند متاسفانه . همچین هم عاشقم است که شما اصلن در قصه های رُمَنسِ فولان هم تا کنون وصفش را نشنیده اید . تازه اینها که هیچ . من خودم اینقَدَر دوستش دارم که اصلن دست و پای خودم را چه می گویم ؟ اصلن خودم را میانِ این همه گم می کنم....هِی نگاهِ این اجنبی ها می کنم و هِی لعابِ این ها برایم رنگ ندارد و هِ می گویم که اگر "تو" هستی این بیگانگان کیستند ؟ چی از جونِ من می خواهند اصلن ؟ چرا نمی روند عوض این کارها یکی مثلِ "تو" را بیاورند ؟؟ یا اصلن "تو" خودت چرا نمی آیی ؟ چرا چُلاقی ؟ چرا دستت از دنیا کوتاه است ؟ چرا یک بار هم که شده عوض آن نگاه ها و حرفاش پِچ پِچی در گوش من نمی آیی اینجا تا کمی عشق بازی کنیم...من دل گرفته ام باز شود و تو...تو "من" را تجربه کنی ؟؟؟ اما این ها همه ش حرف است . طفلکی "تو" لال است . فقط نگاه بلد است و اعلامِ حضور کردن های الکی ! گاهی فکر می کنم "تو" یک حجم عظیمی از هیـــچ هستی که وجودم را پر می کنی و خالی می شوی و من می روم میانِ این جمعیت ، میانِ این "تو" نَه ها گم می شم . مضحکم من از بس به خیالِ باطلشان . نمی دانند من چون "تو"یی را دارم که از نداشتنش سرشارم . نمی دانند من چون "تو"یی را میانِ همه عاشقانه هایم پنهان کردم . همه ی حِس های نابم را برای بودن با "تو" قایم کردم . نمی دانند این ها . خَر َند از بس . "تو" نیستند از بس .
یک نگاهم به توست ، یک نگاهم به زندگی که با من می گوید "تو"نیستی . نبودی هیچ وقت . خشک می شوی یک روز مثل همه ی اتفاقاتِ طبیعیِ دیگر که از یک سنی به بعد در آدم می افتاد و آدم ناگریز است که بگذارد طبیعت سِیرِ خودش را طِی بکند...می گوید میفتی و قِل می خوری تا پای جوب...و من برای همیشه می روم به دَرَک و در همانجا آرام سرم را می گذارم رو به قبله . عاشقانه هایم هم می ارَمند آرام رویم...می گوید شاید هم خدا خواست و شد و یک تیکه هایی از آن همه "تو"ِ خوب را میانِ چندین آدمِ واقعی که هیچ شباهتی به آن همه جمالات و کمالاتِ تو ندارند ، یافت کنم . می گوید احتمالش خیلی کم است ولی . من ام می گویم کاش جای این همه "تو"بودی . واقعی و واضح دقیقن رو به روی پیکرِ من ظاهر می شدی و برای همیشه همانجا می ماندی...هان ؟ نمی شد ؟
یک نگاهم به توست ، یک نگاهم به زندگی که با من می گوید "تو"نیستی . نبودی هیچ وقت . خشک می شوی یک روز مثل همه ی اتفاقاتِ طبیعیِ دیگر که از یک سنی به بعد در آدم می افتاد و آدم ناگریز است که بگذارد طبیعت سِیرِ خودش را طِی بکند...می گوید میفتی و قِل می خوری تا پای جوب...و من برای همیشه می روم به دَرَک و در همانجا آرام سرم را می گذارم رو به قبله . عاشقانه هایم هم می ارَمند آرام رویم...می گوید شاید هم خدا خواست و شد و یک تیکه هایی از آن همه "تو"ِ خوب را میانِ چندین آدمِ واقعی که هیچ شباهتی به آن همه جمالات و کمالاتِ تو ندارند ، یافت کنم . می گوید احتمالش خیلی کم است ولی . من ام می گویم کاش جای این همه "تو"بودی . واقعی و واضح دقیقن رو به روی پیکرِ من ظاهر می شدی و برای همیشه همانجا می ماندی...هان ؟ نمی شد ؟
فرو می کشد تا ته هیچ...
عکس ها . سه نقطه های تهِ جمله...صورتک های بوم نقاشی . اِپیزوت اِپیزوتِ فیلم ها . شخصیت های انیمِیشنی . پنجره ها . صداها . دریا ها . کوه ها . دردها . عروسک ها . خنده ها . دیوار ها . نگاه ها . اتوبان ها . اینباکس ها . واژه ها . دست ها . حس ها . زخم ها . زمان . فاصله ها . اذان ها . زنده ها . مرده ها . مادر ها . خستگی ها . پدرها . نَفَس ها . شوخی ها . اتاق ها . پرده ها . بازی ها . خاطره ها . امروزها . کودک ها . عصا ها ....
شما هم دیدید هرچیزی یک غمی دارد که آدم را فرو می کشـــد...؟؟
شما هم دیدید هرچیزی یک غمی دارد که آدم را فرو می کشـــد...؟؟
